#آن_نیمه_دیگر_پارت_425
سرمو به ديوار تکيه دادم. همين که چشمامو روي هم گذاشتم بابا در زد و گفت:
بيام تو؟
لبخندي زدم و گفتم:
آره... .
بابا وارد اتاق شد. يه ظرف ميوه دستش بود. ظرف رو روي پام گذاشت و گفت:
مامانت خيلي نگرانه... مي گه ضعيف شدي. راست مي گه... رنگتم خيلي پريده... .
مشغول قاچ کردن سيب شدم و گفتم:
ازم مي ترسه... نمي دونم چرا جرئت نمي کنه کنارم بشينه... .
بابا شونه بالا انداخت و گفت:
ناراحته... داره سعي مي کنه با اين قضيه کنار بياد... بهش فرصت بده... امشب هم يه زنگ به ترانه بزن... اونم کم کم داشت به ماجرا مشکوک مي شد... نمي دوني چه جوري ماجرا رو ازش مخفي کرديم.
سر تکون دادم. با چاقو پوست اون قسمت هايي از سيب که لک شده بود رو کندم. يه تيکه ش رو سر چاقو زدم و به بابا تعارف کردم.
با کنجکاوي گفتم:
رحيمي باهاتون همکاري کرد؟
بابا با سر جواب مثبت داد و گازي به سيب زد. منتظر شدم تا لقمه ش رو بجوه. زل زده بودم به صورتش... بعد به خودم اومدم و يه قاچ بزرگ از سيب رو نزديک دهنم بردم... همين که اولين گاز رو زدم فهميدم که اصلا بهش ميلي ندارم.
بابا اخم کرد و به طرز غافلگير کننده اي گفت:
چرا اين قدر برات مهمه؟
انگار همون يه تيکه سيب تو دهنم ماسيد... به زور قورتش دادم و گفتم:
مي خواست فرار کنه... به جاش منو رسوند دست شما و دستگير شد. شما که بهتر مي دونيد... بايد بره زندان... به خاطر من... منم الان مي تونم زندگيمو کنم... مي تونم فراموش کنم ولي فکر مي کنم بايد کاري رو که برام کرد جبران کنم. منم الان بايد بي خيال آرامش بشم و اونو نجات بدم.
بابا نگاهم نمي کرد... گفت:
نه... يه چيزي بيشتر از اين حرفاست... .
قلبم توي سينه فرو ريخت. بابا گفت:
خوشت مي ياد ازش؟
romangram.com | @romangram_com