#آن_نیمه_دیگر_پارت_424
لبخند کمرنگي زدم و گفتم:
آدم براي اين که قدر داشته هاش رو بدونه بايد براش بجنگه... آدم ها تا سخت به دست نيارن قدر نمي دونن... منم حاضرم براي بارمان بجنگم... حسي که بهش دارم خيلي قويه... اين حس تنها چيزيه که من و بعد همه ي چيزهايي که پشت سر گذاشتم زنده نگه مي داره... تحمل از دست دادنش رو ندارم... من بايد به خاطرش بجنگم... براي جنگيدن هم بايد عوض شم... اين تنها موقعيتي توي زندگيم هست که حس مي کنم توان و انگيزه ي عوض شدن رو دارم... . آوا سر تکون داد و گفت:
من اگه جاي تو بودم سعي مي کردم بعد اون همه بدبختي فقط دنبال آرامش برم... .
گفتم:
يه نفر هست که خيلي تلاش کرده من بعد اين بدبختي ها آرامش داشته باشم... حالا نوبت منه که بهش کمک کنم.
آوا نگاهي به دور و بر اتاقم کرد. مکثي کرد و گفت:
من کي ام که بهت بگم چي درسته چي غلط... من کي ام که بگم راه درست چيه و نصيحتت کنم؟... من اگه عرضه داشتم خودمو اين جوري درگير رضا نمي کردم... .
پوزخندي زد و گفت:
بابات مي گه احتمالا از ده سال بيشتر براش حبس مي برن... .
با تعجب گفتم:
ده سال؟
آوا اصلاح کرد:
بيشتر از ده سال.
با نفرت خاصي گفتم:
اونو پنجاه سالم بندازن زندان کمشه.
آوا شونه بالا انداخت... هنوز هم گيج به نظر مي رسيد. بهش حق مي دادم... از جاش بلند شد و گفت:
خب... من ديگه بايد برم... مامان اينا نگران مي شن... اي کاش مي شد قراري چيزي بذاريم که بيرون بريم. بابات مي گفت فعلا امکان اين که بري بيرون رو نداري.
ابرو بالا انداختم و گفتم:
حسابي با بابام خلوت کرده بودي ها! هي مي گي بابات گفت... بابات گفت... .
بالاخره خنديد... هرچند آهسته و کوتاه... .
خداحافظي گرمي با هم کرديم. وقتي که رفت احساس تنهايي کردم... آهي کشيدم و روي تختم نشستم... احساس کردم يهو همه جا ساکت شد... دوباره تنها شده بودم.
romangram.com | @romangram_com