#آن_نیمه_دیگر_پارت_423

نه... نه... دوستش داشتم ولي به عنوان يه دوست... راستش...

آهي کشيدم و ادامه دادم:

من از داداشش خوشم مي اومد؟

چشم هاي آوا از تعجب چهارتا شد... اخم کردم... اين حرف اين قدر عجيب بود؟

آوا با ناباوري گفت:

بارمان؟ هموني که بابات مي گه بازداشته؟ هموني که توي باند بود؟

ديدم حالا که آوا کم مونده شاخ دربياره بهتره ضربه ي نهايي رو بزنم:

تازه معتادم بود... .

آوا با دهاني نيمه باز نگاهم کرد... عصبي شدم و گفتم:

چيه؟ چرا داري منو با اين نگاهت مي خوري؟

آوا من مني کرد و بعد ساکت شد... سرشو پايين انداخت... بعد از مکثي طولاني دوباره سرشو بالا اورد و گفت:

تو از رادمان به اون خوشگلي و آقايي خوشت نيومد اون وقت عاشق برادر معتادش شدي؟

عجيب ترين سوالي که توي زندگيم برام پيش اومده بود رو پرسيده بود... خودمم دقيقا جواب اين سوال رو نمي دونستم... شونه بالا انداختم و گفتم:

ما آدم ها همه ش توي فکر آرمان ها و روياهامونيم ولي يه زماني به خودمون مي يايم و مي بينيم چه قدر ازشون فاصله گرفتيم... کارهايي کرديم که خودمون هم نمي تونستيم پيش بينيش کنيم... مي دوني... اين جور وقت ها بحث موقعيته... شايد اگه من و بارمان يه جاي ديگه و توي يه موقعيت ديگه همديگه رو مي ديديم هيچ وقت بهم علاقه مند نمي شديم... توي هر موقعيت ديگه اي امکان اين که من از رادمان بيشتر خوشم بياد وجود داشت ولي... .

نفس عميقي کشيدم... يه مشت خاطره ي عذاب آور به ذهنم هجوم اورد... خاطرات اون زيرزمين کذايي... ادامه دادم:

رادمان توي موقعيتي بود که منم اسيرش بودم... گيج بود... نمي تونست درست تصميم بگيره... نمي دونست اطرافش چه خبره... ولي بارمان... انگار همه ي آدم ها رو مي تونست توي مشتش بگيره... جذاب بود... وسوسه برانگيز... متفاوت... من هيچ تجربه اي در مقابل امثالش نداشتم... شايد براي همين به سمتش کشيده شدم... مي دوني... وقتي آزادي مي خواستم، تنها کسي که اميد رسيدن بهش رو توي من تازه مي کرد بارمان بود... وقتي تکيه گاه مي خواستم اون برام بهترين تکيه گاه شد... وقتي به يه حامي احتياج داشتم حمايتم کرد... تنها کسي بود که توي اين چند ماه مي تونست خيلي راحت بهترين حسي رو که توي زندگيم داشتم بهم بده... بارمان همه چيز من بود... .

آوا سر تکون داد و گفت:

فکر مي کني باد عوض شدن موقعيت هم بتونه دوباره همه ي اين چيزها رو بهت بده؟

شونه بالا انداختم و گفتم:

آدم ها توي روزهاي خوش همديگه رو پيدا مي کنند و عاشق مي شن... براي همين توي سختي ها از هم فاصله مي گيرن... من و بارمان توي سخت ترين دوران زندگيمون بهم رسيديم... شايد روزهاي خوش فقط اين علاقه رو قوي تر کنه... توي موقعيتي نيستم که بتونم چيزي رو پيش بيني کنم... ولي اينو مي دونم که زندگي من عوض شده... پس منم بايد عوض بشم... بايد خيلي تلاش کنم تا بتونم يه زندگي نرمال براي خودم بسازم... بارمان هم همين طور... فکر مي کنم بتونيم با هم کنار بيايم و خوشبخت بشيم... هر دوتامون بايد سعي کنيم خودمون عوض کنيم، با شرايط کنار بيايم و نگاه مردم رو به خودمون تغيير بديم... .

آوا گفت:

مي دوني بابا و مامانت بفهمن چي مي شه؟ فکر کردي موافقت مي کنند؟ پدرتو در مي يارن؟

romangram.com | @romangram_com