#آن_نیمه_دیگر_پارت_422
دستش رو جلوي دهنش گرفت... اشک توي چشماش جمع شد. با بغض گفت:
خيلي آدم نامردي اِ... خيلي... .
با اين جمله شديدا موافق بودم... ولي ساکت موندم... نمي دونستم بايد چي بگم... نياز داشتم يه نفر منو به خاطر بارمان دلداري بده... اصلا توي موقعيتي نبودم که بتونم با کسي همدردي کنم... .
آوا با سر انگشت هاش اشک هاش رو پاک کرد و گفت:
تولد رضا رو يادته؟
ياد اون لحظه اي افتادم که رادمان وارد خونه ي رضا شد... قلبم توي سينه فرو ريخت... يه حس خلاء ناگهاني بهم دست داد... خلاء يه دوست... يه برادر... يه آدم خيلي خوب... .
سرمو به نشونه ي جواب مثبت تکون دادم. آوا پوزخندي زد و گفت:
داشتم خودمو مي کشتم به خاطر رادمان... چه زود بهم ثابت شد که اشتباه کردم... رادمان آدم خوبه بود و رضا آدم بد... .
اخم کرد... منظورش از اين که مي گفت چه زود چي بود؟... دوزاريم افتاد... آوا راست مي گفت... مدت زمان کمي گذشته بود... فقط چند ماه... بگذريم از اين که به چشم من چند سال به نظر مي رسيد.
انگار آوا ديگه معذب نبود... روي صندلي ميز آرايش نشست و گفت:
در مورد رادمان شنيدم... خيلي حس بدي دارم... نتونستم ازش حلاليت بطلبم... چه قدر اذيتش کردم... .
با سر به هال اشاره کرد و گفت:
داشتم با بابات حرف مي زدم... مي گفت رادمان خيلي پسر خوبي بود... .
اي کاش در مورد يه چيز ديگه حرف مي زد... فکر کردن به اين که رادمان ديگه بينمون نيست به اندازه ي کافي عذاب آور بود... اين که منو ياد نگاه سرد و بي روح بارمان مي انداخت قضيه رو دشوارتر مي کرد.
آوا به چشمام نگاه کرد و گفت:
دوستش داشتي؟
سر تکون دادم و گفتم:
آره... پسر خوبي بود... .
آوا لبخند کمرنگي زد و گفت:
خوب کنار اومدي با اين قضيه... .
تازه فهميدم چي مي گه... حواسم يه لحظه به ماجراي بارمان پرت شده بود. سريع گفتم:
romangram.com | @romangram_com