#آن_نیمه_دیگر_پارت_421
سرتاپا سياه پوشيده بود. ريشه ي موهاش در اومده بود و برخلاف هميشه صورتش کاملا بدون آرايش بود... .
شلوار جين رو روي تخت انداختم... توي اين گير و دار اصلا به فکر رضا و آوا نيفتاده بودم... آهسته گفتم:
آوا... .
خواستم به سمتش برم و ب*غ*لش کنم ولي احساس کردم اصلا تمايلي نداره بهم نزديک شه. هميشه وقتي مي اومد توي اتاقم يا روي تخت مي نشست يا روش دراز مي کشيد ولي اين بار خيلي رسمي کنار ميز آرايش ايستاده بود.
سرمو پايين انداختم... يادم اومد من باعث دستگيري رضا شدم... شايد براي همين آوا اين طور ناراحت بود... يادم اومد که توي دوره ي دبيرستان هم هر وقت آوا شکست عشقي مي خورد سرتاپا سياه مي پوشيد... حدس زدم اين بار هم به احترام عشق از دست رفته ش سياه پوشيده... .
گفتم:
فکر کنم خيلي حرف ها براي زدن داريم... .
آوا سر تکون داد... کم حرف شده بود... رنگش پريده بود... متوجه شدم خيلي لاغرتر از قبل شده... يادم اومد رضا بعد از ماجراي تصادف من ناپديد شده بود... حتما آوا حسابي نگران بود... و شايد بعد به گوشش رسيد که رضا زخمي شده و توي بيمارستان بستريه... و بعد... فهميده بود که همه ي حرف هاي رضا دروغ بوده... بهش حق مي دادم اين طور توي خودش بره... شايد اگه منم جايش بودم مشکي مي پوشيدم... .
آهي کشيدم و گفتم:
در مورد رضا... .
چشماشو بست و سر تکون داد... به ديوار تکيه داد و سرشو پايين انداخت. ادامه دادم:
من نمي خواستم بهش آسيبي برسونم... مي خواستم خودمو از بين ببرم... .
آوا نگاهم نمي کرد... با صدايي که به زور شنيده مي شد گفت:
مي دونم... .
گامي به سمتش برداشتم و گفتم:
آوا... مي دونم خيلي چيزها وجود داره که بخواي در موردشون حرف بزني... بهم بگو چرا اين قدر گرفته اي؟
آوا که با انگشت هاي دستش بازي مي کرد گفت:
نمي دونم... گيج شدم... يه شب از خواب پا مي شم و با خودم فکر مي کنم که دوستش دارم... دلم براش تنگ شده... فردا شب اين قدر احساس تنفر مي کنم که دلم پيچ مي خوره... يه ساعت نگران حال و احوالشم... دو دقيقه ي بعد نفرينش مي کنم... خيلي قشنگ منو بازي داد... باورم نمي شه که همه ي اون چيزي که مي خواست اين بود که به تو نزديک بشه... .
نمي دونستم چي بگم... به ميز آرايشم زل زده بودم ولي در واقع نمي ديدمش... کمي فکر کردم و بعد گفتم:
اين طوري هام نبود... يادمه آخرين باري که ديدمش مي گفت که اولش به خاطر من سراغت اومد ولي بعد ازت خوشش اومد... درباره ي خودش و خانواده ش و خيلي از چيزها هم راستش رو گفت... .
آوا خنده اي عصبي کرد و گفت:
داشتيم مي رفتيم سر خونه و زندگيمون... خدا مي دونست چه قدر هيجان داشتم... بعد يه دفعه به خودم اومدم و ديدم هرچي توي ذهنم ساخته بودم را بايد دور بريزم... همه ي روياهام... آرزوهام... .
romangram.com | @romangram_com