#آن_نیمه_دیگر_پارت_420
آهسته لگدي به پاي بارمان زدم... مي خواستم تحريکش کنم که چيزي در مورد تبرئه شدنش بگه... خوشبختانه انگار هوش و حواسش سرجايش بود. با همون صداي ضعيف گفت:
منم احتياج دارم که باور کنيد مي خواستم قرص رو بذارم کف دست غزل نه اين که از جلو دستش دورش کنم.
راشدي سر تکون داد و گفت:
تو خودتو به من ثابت کن تا منم تو رو به دادگاه ثابت کنم.
احساس کردم کار من ديگه تموم شده... بارمان سرش رو به سمت بيمارستان چرخونده بود... چشماش از اشک برق مي زد... هنوز ساکت بود... اون مرد هنوز هم از روح بارمان من محروم بود... .
مامان با نگراني نگاهم کرد و گفت:
هنوز خوابي؟
هنوز؟... من چند شب بودم که خواب درست و حسابي نداشتم... آهسته گفتم:
نه... .
مامان لبخند بي رمقي زد و گفت:
مهمون داري؟
روي تخت غلت زدم و گفتم:
حوصله ندارم... .
مي خواستم به بارمان فکر کنم... مامان گفت:
آوا اومده... .
به سمت مامان چرخيدم. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
جدي؟
سريع روي تخت نشستم و گفتم:
بهش مي گيد بياد اينجا؟
مامان سرش رو به نشونه ي جواب مثبت تکون داد. سريع به سمت ميز آرايشم رفتم. نگاهي به خودم کردم. موهاي ل*خ*ت و قهوه اي رنگم ژوليده بود... سريع موهام رو شونه کردم و با يه کش بالاي سرم بستم. دستي به ابروهام که کاملا پر شده بود کشيدم و سعي کردم مرتبشون کنم. يه تي شرت سرمه اي ساده پوشيدم. هنوز شلوار جينم را برنداشته بودم که آوا وارد اتاقم شد. با لبخندي به سمتش چرخيدم... همين که چشمم به ظاهر آشفته ش افتاد لبخند روي لبم خشک شد.
romangram.com | @romangram_com