#آن_نیمه_دیگر_پارت_419
احساس ضعف مي کردم... چند قطره اشک روي صورت بارمان چکيد... اين سکوت... اين دردي که توي صورتش بود خيلي عذاب آورتر از آدم هايي بود که گريه و زاري مي کردند و با صداي بلند عزاداري مي کردند... انگار داشت جلوي چشمم از هم مي پاشيد.
سعي کردم اين بار من محکم باشم... به خودم گفتم جامون برعکس شده... نگاهمو ازش گرفتم... تحمل نداشتم اين طور ببينمش... گفتم:
اين انصاف نيست که بذاري هرکاري دلشون مي خواد بکنند. به خاطر رادمان هم که شده به پليس کمک کن رد رئيس رو بگيرن... مگه خودت نگفتي که مي تونيد دست همديگه رو بخونيد؟... ببين بارمان! تو داري با سکوتت به رادمان ظلم مي کني... اگه تو مي خواي بذاري قاتلش همين طوري راست راست براي خودش بگرده من نمي ذارم...!
نفس عميقي کشيدم... شديدا متاثر بودم... عصباني بودم... نمي دونم چرا دوست داشتم بزنم زير گريه و با مشت به سينه ي بارمان بزنم... مي خواستم سرش داد بزنم و التماسش کنم که خودش باشه! خود باهوشش... مثل قبل باشه... مثل اون زماني که بهش لقب آقاي وسوسه رو دادم... .
در ماشين باز شد و راشدي روي صندلي جلو نشست. چرخيد و روشو به ما کرد. گفت:
متاسفانه بايد راه بيفتيم... خانوم تاجيک... فکر مي کنم ديگه فرصتتون تموم شد... .
آهي کشيدم. با نااميدي نگاهي به بارمان کردم... سرشو پايين انداخته بود. همين که در ماشين رو باز کردم بارمان گفت:
مي خواستن يه پيغام بدن!
دستگيره رو رها کردم و با تعجب به بارمان نگاه کردم. راشدي سريع گفت:
کي؟
بارمان با همون صداي گرفته ش گفت:
گفتيد اندرسون سلاح هاش رو معامله کرد... ديگه به دردشون نمي خورد... براي همين به دخترش هم احتياجي نداشتند... اين آدم ها اين طورين... محافظه کارن... ولي وقتي بخوان به کسي پيغامي بدن شديد عمل مي کنند... تا حالا خودم چند بار شاهد بودم. يه چيزهايي توي مايه هاي کاري که با برادرتون کردند... حتما مي خواستن به کسي که مورد نظرشون بوده پيغام بدن که اگه باهاشون همکاري نکنه همين بلا رو سر خانواده ي اونم مي يارن... بهتون پيشنهاد مي کنم در مورد دور و بري هاش تحقيق کنيد و ببينيد کدوماشون وارد کننده ي اون چيزهايي هستن که بهتون مي گم... .
راشدي چشماشو ريز کرد و گفت:
يعني ممکنه ايراني باشن؟
بارمان شونه بالا انداخت و با بي حالي گفت:
نه... اگه يه ايراني رو مي شناختن ديگه سراغ اندرسون نمي رفتن... احتمال داره طرف ربطي به ايران نداشته باشه و اينام بخوان کارشون رو خارج کشور ادامه بدن... در اين صورت وقت زيادي هم نداريد... چون به زودي از ايران خارج مي شن... .
راشدي با هيجان گفت:
اسم و مدلشون رو داري؟
بارمان آهسته گفت:
اوهوم... .
انگار ديگه نا نداشت... به نظر مي رسيد اون قدر همه چي رو توي خودش ريخته بود که ضعف کرده بود. راشدي گفت:
مي دوني که به همکاريت احتياج داريم!
romangram.com | @romangram_com