#آن_نیمه_دیگر_پارت_418


بارمان آهي کشيد... منو بگو! اومدم ذهنش رو از مرگ رادمان دور کنم بدتر اونو ياد مرگ اون يکي برادرش انداختم. بايد بحث رو عوض مي کردم... ولي کنجکاوي داشت خفه م مي کرد. بارمان ادامه داد:

يادمه توي آشپزخونه ي خونه شون بوديم که دعوام با غزل بالا گرفت... يه خورده کتک کاري کرديم... فحش داديم بهم... داد و بيداد... خواهرش سعي مي کرد ساکتمون کنه... کم کم حس کردم داره به غزل حمله دست مي ده... ولي من داشتم ادامه مي دادم... فکر مي کردم فيلمشه... نمي دونستم مريضي داره... وقتي به خودم اومدم که روي زمين افتاده بود... خواهرش جيغ زد و سريع دويد سمت تلفن... تازه اون موقع دوزاريم افتاد که چي شده... سريع دنبال قرصاش گشتم... يه دور همه ي کابينت ها رو گشتم... داشت دير مي شد... تازه آخرش چشمم به قرصش افتاد که روي ميز بود... تا قرص رو برداشتم و به سمتش رفتم ديدم همه چي تموم شده... .

سرشو پايين انداخت. صداش مي لرزيد... گفت:

خواهرش فکر کرد که قرص ها رو توي دستم گرفتم تا دست غزل بهشون نرسه... اين چيزيه که به پليس گفته... .

با تعجب گفتم:

و اونا باورشون شد؟

بارمان شونه بالا انداخت و گفت:

تو جاي پليس بودي چه فکري مي کردي؟ من به زور وارد خونه شون شدم... اون دوست دختر برادرم بود که تازه فوت شده بود... اين يعني انگيزه براي قتلش هم داشتم... باهاش دعوا کرده بودم... ديده بودم بهش حمله دست داده ولي ادامه دادم... خواهرش هم که شاهد بود... .

به شدت سر تکون دادم و گفتم:

اين کافي نيست... يعني يه درصد هم نمي خوان در نظر بگيرن که شايد تو مي خواستي کمکش کني؟

بارمان گفت:

من براشون يه مجرمم... نه فقط به خاطر اين موضوع... به خاطر ماجراي باند هم هست... من يه مجرمم اين جرم هم روش... .

با عصبانيت گفتم:

تو که بدتر از همه در مورد خودت قضاوت مي کني! مشکلت اينه که بهشون نگفتي مجبورت کردند براشون کار کني.

سر تکون داد و گفت:

گفتم... راشدي هم جوابمو داد... گفت وقتي تهديدتون کردن بايد به پليس خبر مي داديد نه اين که باهاشون همکاري کنيد.

گفتم:

همه ي چيزهايي که مي گي با داشتن يه وکيل خوب حل مي شه... من حس مي کنم تو کم اوردي... ديگه ظريفت نداري... براي همين تسليم شدي... .

سرشو به نشونه ي جواب مثبت تکون داد و گفت:

آره... راست مي گي... مي دوني... اينا رو بهت گفتم که بفهمي وقتي آرمان مرد مي دونستم اگه بتونم از ماجرا سر در بيارم آروم مي شم... ولي بعد از رادمان مطمئنم اگه آسمون به زمينم بياد آروم نمي گيرم... .

بارمان گريه نمي کرد ولي گيج بود... زاري نمي کرد چون شکه شده بود... انگار هنوز باورش نشده بود... بارماني که رو به روي هم نشسته بود اوني نبود که مي شناختم. انگار بدون رادمان کامل نبود... انگار همه ي شيطنت هاش... همه ي گرماي وجودش وابسته به قُلش بود... .


romangram.com | @romangram_com