#آن_نیمه_دیگر_پارت_417
حرفش رو نيمه تموم گذاشت... به پشتي صندلي رو به روش زل زد و گفت:
راست مي گي... اون واقعا پاک بود... خدا آدم هاي پاک و معصومو دوست داره، مگه نه؟... رادمان مي خواست برگرده پيش اين آدم ها که چي بشه؟ آدم هايي که قدرش رو نمي دونند... برگرده پيش بابا عذاب بکشه؟... بين آدم هايي زندگي کنه که هميشه به چشم يه مجرم نگاهش مي کنند؟ ... شايد براي همين اين اتفاق افتاد... يا شايد... من دوست دارم اين طور فکر کنم... .
سکوت بينمون برقرار شد... قبل از اين که من چيزي بگم خود بارمان سکوت رو شکست و گفت:
... داشتم برايت مي گفتم... رادمان هم ماجراي اون اسم هاي روي ديوار رو مي دونست... اسم اون فايلي که براي کامپيوتر رويا فرستاد همون حروف بودند که پشت هم نوشته بود... بين اون حروف يه حرف s بود... مي دوني که سايه هم به هروئين معتاد بود... .
قلبم توي سينه فرو ريخت... با ناباوري گفتم:
سايه؟... يعني اونو هم... .
بارمان سر تکون داد و گفت:
مثل من تنبيه ش کرده بودند... پيش خودم فکر کردم شايد اونو هم به اين کار مجبور کرده باشن... توي ذهنم بود که بفهمم دقيقا ماجرا چي به چيه... سعي کردم يه کم به سايه نزديک شم... فقط براي اين که يه کم از ماجراي باند سر در بيارم و بتونم ماجراي آرمان رو هم از زبون خودش بشنوم... رئيس احمقمون نتونست اينو حدس بزنه... انگار نمي دونست يه آدم از هرچيزي که توي دنيا بگذره از خون برادرش نمي تونه بگذره... نمي فهميد که اگه دنيا زير و رو بشه من نمي تونم با سايه صميمي بشم و اونو طرف خودم بدونم... براي همين سعي کرد بين من و سايه رو بهم بزنه... هر وقت براي ماموريت هام پيشم مي اومد تحريکم مي کرد که در مقابل مرگ برادرم سکوت نکنم... .
با تعجب گفتم:
يعني ماموريتي که در مورد آرمان بود رو خودش به سايه نداده بود؟
شونه بالا انداخت و گفت:
مي گفت فقط به سايه گفته بود خرابکاريش رو جمع کنه... آخه سايه هميشه يه ماموريت انجام مي داد ولي کنارش به شدت هم گند مي زد... من هيچ وقت حرفش رو باور نکردم... کاري که با من کردند خيلي حساب شده تر از ايني بود که سايه بتونه طراحيش کنه... آدمي که اين نقشه رو کشيده بود دقيقا منو مي شناخت... مي تونست پيش بيني که چه اتفاق هايي مي افته... حتي اگه بهم بگن رئيس اين نقشه رو کشيده بود باورم مي شه... منظورم رئيس کل بانده... انگار من و اون خيلي خوب مي تونيم همديگه رو بفهميم.
پوزخندي زد. ادامه داد:
نتونستم با نزديکي به سايه چيزي در مورد ماجراي آرمان بفهمم... فقط يه بار سايه بهم گفت که اون قدرها که فکر مي کنم مقصر نيست و آرمان قبلا هم مواد مصرف مي کرد... يه جمله ي عجيبي گفت... يعني... سرم داد زد و گفت و از وقتي با اون دختره دوست شد مصرف مي کرد! مي گفت آمارش رو در اورده بود... يه مشت حرف تحقيرکننده بهم زد... اين که حتي اگه خودش اين بلا رو سر آرمان نمي اورد به هر حال اين اتفاق دير يا زود براي آرمان مي افتاد... از صحبت هاش فهميدم که در مورد رابطه ي آرمان و غزل خيلي چيزها مي دونه... مي دونستم که کشيک مي داد و آرمان رو زيرنظر داشت ولي حرف هايي که مي زد نشون مي داد که اطلاعاتش به اين موضوع محدود نيست... به ذهنم رسيد شايد غزل توي اين قضيه نقشي داشت... هيچ وقت پيش خودم فکر نکردم اون مقصره ولي... مي خواستم بفهمم که سايه باهاش دوست بوده يا نه... سايه ازش چيزي پرسيده يا نه... فکر مي کردم اگه اصل ماجرا رو بفهمم آروم تر مي شم و با نبود آرمان بهتر مي تونم کنار بيام... براي همين به اون رئيس نامردمون گفتم که مي خوام برم ديدن غزل و يه شب بذاره از اون زيرزمين خارج شم. اولش موافقت نمي کرد. مي ترسيد فرار کنم. آخرش قبول کرد... به شرط اين که چند نفر بيرون خونه مراقبم باشن.
بارمان دوباره به بيمارستان نگاه کرد... ماتش برد... کمکش کردم که فکرش رو از ماجراي رادمان منحرف کنه. پرسيدم:
چي به رئيست مي رسيد؟
سرشو به طرفم چرخوند. چند لحظه گنگ نگاهم کرد... انگار حواسش پرت شده بود. بعد به خودش اومد و گفت:
نمي دونم... شايد فکر مي کردم وقتي ته و توي قضيه رو دربيارم حرف گوش کن تر مي شم و اين قدر دردسر درست نمي کنم... شايد فکر مي کرد اگه اين لطف رو بهم بکنه بتونه به جاي تنفري که ازشون داشتم يه کم حس وفاداري توم به وجود بياره... نمي دونم... .
مکثي کرد... چشماش رو ماليد... ادامه داد:
کاوه هم با من اومد... کشيک وايستاديم تا مامان و باباي غزل از خونه خارج شن. بعد کاوه در خونه رو باز کرد... مي دوني که استاد دزدي و از ديوار بالا رفتن و ايناست... بعد من وارد خونه شدم. رفتار غزل و حرفاش بهم نشون داد که خودش هم خودشو کم مقصر نمي دونه... حدسم درست بود... سايه بهش نزديک شده بود و باهاش دوست شده بود. غزل هم يه دختر ساده بود... بهش يه چيزهايي گفته بود... اصلا اون بود که به سايه گفت آرمان مواد مصرف مي کرد... از قرار معلوم سايه غزل رو به مهموني آخر دعوت کرد و غزلم آرمان رو با خودش اورد... سايه به غزل گفته بود اگه دوست پسرت از من جنس بخره کمتر باهاش حساب مي کنم... غزلم به آرمان خوش خدمتي کرد و به حرف سايه گوش داد... منم قاطي کردم و سرش داد بيداد کردم. غزل هم چيزهايي بهم گفت که نمي خواستم بشنوم... اين که آرمان چه قدر از من و رادمان دلخور بود... چه قدر از خانواده ش بدش مي اومد... اين که همه ي اميدش به من بود ولي من ولشون کردم و به خاطر يه دعواي مسخره رفتم خونه ي رضا... نمي خواستم بشنوم که حساب آرمان روي من اين بود... نمي خواستم باور کنم که چه قدر دير به دادش رسيدم... درست لحظه اي که مرد... .
romangram.com | @romangram_com