#آن_نیمه_دیگر_پارت_416


حرفشو نيمه تمام گذاشت... دستاشو مشت کرد... چشماشو بست... نگاهي به اطراف کردم... نگاه راشدي به ما بود... دلم مي خواست دست بارمان رو بگيرم ولي زير نگاه تيزبين راشدي نمي شد... آهسته گفتم:

بارمان... .

بارمان نفسش رو بيرون داد... دستي به صورتش کشيد... به سمتم برگشت و گفت:

فقط بيست و شيش سالش بود... .

اشک توي چشماش حلقه زد... سري تکون داد... بالاخره داشت از شک بيرون مي اومد... با دستاش صورتشو پوشوند... دستاش رو بالاتر برد... چنگي به موهاش زد... سرشو بلند کرد و گفت:

هميشه فکر مي کرد که خيلي بدشانسه... واقعا هم بود... بدشانس بود... با بدشانسي رفت... .

گفتم:

نه بارمان... بدشانس نبود... هر آدمي توي زندگيش گاهي شانس مي ياره و گاهي بدشانسي... فقط وقتي سختي بهمون فشار مي ياره فکر مي کنيم که شانس نداريم و يه دفعه ناشکر مي شيم و همه ي خوش شانسي هامون رو نديده مي گيريم... رادمان توي خيلي چيزها شانس داشت... بهت برنخوره ولي توي خانواده تون از همه خوشگل تر بود... طوري که شايد نشه کسي رو باهاش مقايسه کرد... خوش شانس بود که همچين هوشي داشت... مي دوني... من فکر مي کنم رادمان از آتوسا خوشش مي اومد... .

بارمان سر تکون داد و گفت:

بعد اين همه سال بالاخره يه دختر توجهش رو جلب کرده بود... .

سرمو به نشونه ي تاييد تکون دادم و گفتم:

و به نظر من آتوسا هم ازش خوشش مي اومد... باور کن اينم شانس مي خواد... شانس داشت که اسير يه عشق يه طرفه نشد... اصلا مگه همه چيز شانسه؟ مهم اينه که رادمان پسر خوبي بود... خيلي خوب... توي محيط و شرايطي بود که هرکسي جاش بود وا مي داد... ولي خوب موند... همين قابل تحسينه... هر پسري جاي رادمان بود و اون قدر خوش قيافه بود خودش و آدم هاي اطرافش رو به گند مي کشيد... مهم اينه که واقعا پاک و معصوم بود... البته مي دوني... به نظر من رادمان خيلي خوش شانس بود... خيلي خوش شانس تر از من... به خاطر اين که برادري مثل تو داشت... .

بارمان سرشو بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد. لبخندي زدم و گفتم:

من هيچ کس رو نديدم که مثل تو براي برادرهاش برادري کنه... اين که يه نفر بتونه برادري مثل تو داشته باشه که اين طور عاشقانه دوستش داشته باشه و حاضر باشه زندگيش رو به خاطرش بده آخر خوش شانسيه... .

قطره اشکي رو ديدم که از گوشه ي چشم بارمان روي دستش چکيد... بغضم رو فرو دادم... هيچ چيز سخت تر از ديدن اشک هاي کسي نيست که بهش تکيه داري... بارمان جلوي من ضعف نشون مي داد و من احساس شکستن مي کردم... .

بارمان اشک مي ريخت... من احساس خورد شدن مي کردم... .

بارمان سعي مي کرد بغضش رو فرو بده... من احساس خفگي مي کردم... .

ناخودآگاه دستمو دراز کردم تا بازوش رو نوازش کنم... دستم توي هوا موند... سنگيني نگاه راشدي رو حس کردم... دستمو روي صندلي و پشت بارمان گذاشتم... گفتم:

مي دونم چه حسي داره... اين که زندگيت رو براي يه نفر بذاري ... بعد از دستش بدي... اين بدترين حسيه که آدم مي تونه داشته باشه... .

بارمان به صندلي تکيه داد... نفس عميقي کشيد... خنده ي تلخي کرد و گفت:

آدمي که از زندگيش بگذره به اين چيزها فکر نمي کنه... حس من اين نيست که زندگيمو به خاطر کسي دادم که ديگه بينمون نيست... من فقط عميقا بابت فرصت هايي که مي تونست داشته باشه و نتونست به دست بياره متاسفم... اين که هيچ وقت فرصت پيدا نکرد... .


romangram.com | @romangram_com