#آن_نیمه_دیگر_پارت_415
پوزخندي زد و گفت:
فهميدي که جسد سبزواري رو پيدا کردند؟
چشم هام از تعجب چهار تا شد... بارمان گفت:
هم زمان شد با ماجراي رفتن رادمان و ديگه فرصتش پيش نيومد که بهت بگم... .
با تعجب گفتم:
کي کشتش؟ اعضاي باند؟
بارمان سر تکون داد و گفت:
مثل اين که يه جاسوس بينشون داشتيم... .
پرسيدم:
و راضيه؟
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
فکر کنم بچه هاي باند سرشو زيرآب کردن... .
ياد اين افتادم که رويا رو هم گير اورده بودند... ناراحت شدم... به نظر من رويا زني بود که توي يه موقعيت بد گير افتاده بود... توي ذهنم آدم بدي نبود... شايد اگه منم بارمان رو به اين صورت نداشتم همه ي کارهايي که اون کرد رو مي کردم... شايد همون دروغ ها رو مي گفتم... .
بارمان آهي کشيد... نگاهش هنوز به بيمارستان بود... چند دقيقه به سکوت گذشت... کاملا متوجه بودم که داره از طفره مي ره... هي در مورد فرعيات مي گفت... در مورد سبزواري... راضيه... انگار مي خواست با اين داستان هاي فرعي از اصل ماجرا دور شه... مي خواست خودشو گول بزنه... شايد فکر مي کرد اين کار باعث مي شه فراموش کنه ساعتي قبل برادرش رو از دست داده... .
بارمان گفت:
چي داشتم مي گفتم؟
به سمتم برگشت... بعد از مدت ها چشم تو چشم شديم... يه لحظه هردومون ساکت شديم... به چشم هاي هم زل زديم... لبخند کمرنگي روي لبم نشست... سرشو پايين انداخت... نگاهشو ازم دزديد و گفت:
خلاصه اين که... رئيسمون هرکاري مي کرد که بينمون فاصله بندازه و نذاره متحد شيم... به جز کاوه و رحيم به نظرم کسي بينمون نبود که خيلي از اين آدم ها دل خوش داشته باشه... .
با تعجب گفتم:
و سايه... ؟!
بارمان پوزخندي زد و گفت:
يه چيزي در مورد سايه وجود داره... اين که... وقتي منو بردن که زندانيم کنند و بهم مواد تزريق کنند روي ديوار يه سري حروف انگليسي ديدم... مشخص بود با قاشق يا چنگال يا يه چيز توي اين مايه ها روي ديوار کنده شده بودند... وقتي اونجا حبس شده بودم خودمم اسمم رو آخر اين ليست اضافه کردم... رادمان هم... .
romangram.com | @romangram_com