#آن_نیمه_دیگر_پارت_414
راشدي با حرکت سر به بارمان اشاره کرد و با تعجب گفت:
الان؟!
نگاهي به بارمان کردم. سرشو با يه دست گرفته بود... خيلي داغون به نظر مي رسيد. خودمم شک داشتم اصلا بارمان حاضر بشه به حرفم گوش کنه. با اين حال گفتم:
بله... الان... .
راشدي مکثي کرد و با تعجب نگاهم کرد. بعد سر تکون داد و گفت:
بهتره که متقاعدش کنيد که حرف بزنه... اين آخرين فرصتيه که داره.
نفس راحتي کشيدم... هرچند قلبم محکم توي سينه مي زد.
در ماشينو باز کردم و کنار بارمان نشستم... راشدي با سر به سربازي که کنار بارمان نشسته بود اشاره کرد که از ماشين پياده شه. فقط تونستم با نگاه از راشدي تشکر کنم... بهم اعتماد کرده بود... دوست داشتم به بهترين نحو جواب اين اعتماد رو بدم.
رو به بارمان کردم. کمي اين دست و اون دست کردم... نمي دونستم از کجا شروع کنم... قبل از اين که من چيزي بگم بارمان سرشو بلند کرد... نگاهش هنوز به کف ماشين دوخته شده بود. با صدايي گرفته گفت:
تا حالا برايت از مرگ آرمان گفتم؟
قلبم توي سينه فرو ريخت... بحثي رو شروع کرده بود که به شدت مشتاق شنيدنش بودم. آهسته گفتم:
نه... .
مکثي طولاني کرد... دستي به پيشونيش کشيد و گفت:
خوش به حالت که نمي دوني مرگ برادر چه حسي داره... خوش به حالت... مي دوني... به نظر من خوشبختي داشتن اون چيزهايي که آرزوشو داري نيست... بعضي وقت ها خوشبختي اينه که يه سري از دردها رو درک نکرده باشي... و مي دوني... فکر مي کنم من جزو بدبخت ترين آدم هاي روي کره ي زمينم... دو تا از برادرهام رو از دست دادم... حتي مامانم حاضر نشد براي خداحافظي با پسرش بياد... .
يه لحظه دهنمو باز کردم که بگم مامانت که نمي تونه... ولي به موقع جلوي زبونم رو گرفتم. اگه بارمان نمي فهميد چه بلايي سر مادرش اومده بهتر بود... همه ي خبرهاي بد رو نبايد من بهش مي دادم... .
بارمان ادامه داد:
خيلي حس بدي بود ... مي دونستم دست سايه به خون آرمان آلوده شده. نمي دونم چه جوري تونستم اون همه سال کنار خودم تحملش کنم... باهاش همکار بودم... هرشب براي چطور کشتنش نقشه مي کشيدم... احساس مي کردم اگه انتقام آرمان رو از کسايي که مقصرن بگيرم مي تونم آروم بگيرم... مي تونم بهتر نفس بکشم... مي دوني... قبل از دانيال يه نفر ديگه رئيس گروه ما بود... اون از چيزي مي ترسيد که دانيال نتونسته بود پيش بينيش کنه... اين که اعضاي تيم باهم همکاري کنند و سعي کنند فرار کنند... براي همين خيلي سعي مي کرد بين ما دودستگي ايجاد کنه... .
اخم کردم و گفتم:
چرا؟ مگه شما به خواست خودتون اونجا نبوديد؟
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
اين چيزيه که در مورد راضيه و کاوه فکر مي کرديم... اونا هميشه مي دونستند که چه قدر ازشون متنفرم... هر آدم عاقلي مي تونست اين انتظار رو ازم داشته باشه... در مورد راضيه هم که فهميديم پول براش اولويت بود... .
romangram.com | @romangram_com