#آن_نیمه_دیگر_پارت_413

يادم اومد که روز آخر... وقتي داشت از ويلا مي رفت حاضر نشد با کسي خداحافظي کنه... دوست نداشت کسي شلوغش کنه... انگار از خداحافظي کردن بدش مي اومد... مي فهميدم... کسي که برادر کوچيکترش رو از دست داده بود... برادر دو قلوش زندگي عادي رو رها کرده بود... اين آدم از خداحافظي کردن و از دست دادن متنفر بود... .

شايد بهتر بود منم بدون خداحافظي مي رفتم... دوست نداشتم بدن سوخته ش رو ببينم و حس ترحم رو از اون بيمارستان تا ابد با خودم ببرم... دوست داشتم آخرين حسي که داشتم همين باشه... غم از دست دادن آدمي که شايسته ي زندگي بود... اون چيزي که در شان رادمان بود... .



همين که از بيمارستان خارج شديم چشمم به ماشين پليس افتاد که يه کم اون طرف تر پارک شده بود. بارمان رو از روي موهاي تراشيده ش شناختم... توي ماشين نشسته بود و سرشو پايين انداخته بود... .

من بايد مي ديدمش... بايد باهاش حرف مي زدم... اين آخرين فرصت بود... .

مي ترسيدم پيش بابا لو برم... ولي دلمم آروم نمي گرفت... .

دلمو به دريا زدم. قيافه اي جدي به خودم گرفتم و به چشم هاي بابا زل زدم. گفتم:

بابا... فکر کنم الان بهترين فرصته که باهاش حرف بزنم... .

با سر به ماشيني که بارمان توش نشسته بود اشاره کردم. بابا نگاهي به ماشين کرد... آهسته گفت:

ترلان... براي تو همه چي تموم شده... بذار پليس به روش خودش ماجرا رو پيش ببره.

دست بابا رو گرفتم و گفتم:

من دوست ندارم آدم هايي که اين همه بهمون ظلم کردند يه بار ديگه از دستمون فرار کنند... شما که هنوز ماجرا رو کامل براي من نگفتيد ولي اين طوري که به نظر مي رسه ملکيان هميشه يه قدم از پليس جلوتر بوده... بذار اين دفعه ما جلو بيفتيم.

بابا سر تکون داد و گفت:

من بعيد مي دونم اين پسر هيچ وقت به حرف بياد... .

دوست نداشتم زياد اصرار کنم ولي بين آزادي بارمان و آبروي خودم ترجيح مي دادم آزادي بارمان رو انتخاب کنم. گفتم:

ازم خواسته بوديد به بازپرس راشدي کمک کنم... کارم ناتموم مونده... فکر کنم انصاف نيست که ايشون به خاطر من با خانواده ي سعادت صحبت کنه، در صورتي که وظيفه شون نيست ولي وقتي من مي تونم کمکشون کنم ساکت بشينم.

بابا دستي به موهاي کم پشتش کشيد. خيلي قاطع گفتم:

طولش نمي دم.

منتظر نشدم بابا موافقت يا مخالفت بکنه. به سمت بازپرس رفتم که داشت سوار ماشين پليس مي شد. با ديدن من سرجايش متوقف شد. اخمي کرد و گفت:

چيزي شده خانوم تاجيک؟

کنارش ايستادم و گفتم:

بهتون قول داده بودم که کمک کنم... کارم اون روز تموم نشد... فکر مي کنم الان بايد کارمو تموم کنم.

romangram.com | @romangram_com