#آن_نیمه_دیگر_پارت_412
چشمامو روي هم گذاشتم و سرمو به ديوار تکيه دادم... تصاويري از گذشته اي نزديک پيش چشمم بود...
ياد روزي افتادم که کيف رادمان رو زده بودند... پوزخندي زدم... چه قدر اون روز توي ذهنم بهش فحش داده بودم... بابت شکلات و ظرف غذايي که توي کيفش بود... .
و شک ديدار دوباره مون تو خونه ي رضا... يادم اومد دخترها چطور جلوش رژه مي رفتند ولي بهشون محل نمي داد... عجيب بود... هرچه قدر توي ذهنم به عقب برمي گشتم مي ديدم چه قدر معصوم بود... انگار حمايت هاي بارمان اونو يه بچه ي معصوم نگه داشته بود... فداکاري هاي بارمان که به قيمت تباهي خودش تموم شد ولي برادرش رو اين طور نگه داشت... .
ياد اون روزي افتادم که مثل يه فرشته ي نجات سر رسيد و منو از دست دانيال نجات داد... به وضوح مي تونستم تصوير چشم هاي مهربونش رو به خاطر بيارم... .
دستي رو روي شونه م حس کردم. چشمامو باز کردم... بابا بود. گفت:
فکر کنم بهتره ديگه ما بريم؟
قلبم توي سينه فرو ريخت... با تعجب و ترس گفتم:
تموم شد؟
بابا چشماشو به نشونه ي جواب مثبت روي هم گذاشت. از جام بلند شدم... با ناباوري به انتهاي راهرو نگاه کردم. بارمان نبود... در اتاقي که تا چند لحظه پيش رو به روش ايستاده بودم باز بود... سامان به ديوار تکيه داده بود و گريه مي کرد... باباي بارمان رو هم نمي ديدم... .
قلبم گرفت... .
رفتن يه آدم... مردن... تموم شدن... اين قدر آسون و بي سر و صدا بود؟
به سمت اتاق رفتم... انگار توي خواب راه مي رفتم... خواب که نه... يه کاب*و*س... .
سرم گيج مي رفت. تکيه م رو به ديوار دادم... با دهاني نيمه باز به سامان زل زدم... با دستاش صورتش رو پوشونده بود... شونه هاش مي لرزيد... .
يه سوالي ذهنمو مشغول کرده بود... چرا از بين اين همه آدم اون بايد مي رفت؟ نه دانيال... نه رويا... نه راضيه... نه کاوه... نه من... چرا اين بلا بايد سر رادمان مي اومد؟ اوني که از همه براي آزادي لايق تر بود... .
بابا دستش شونه هام رو گرفت و آروم گفت:
ترلان... بايد بريم... .
شونه م و فشار داد و منو دنبال خودش کشيد... بي سر و صدا اشک مي ريختم... مرتب بغضم رو پايين مي دادم... چشمامو که روي هم مي ذاشتم ياد اون شب مي افتادم که با هم ر*ق*صيده بوديم... ياد اين که چه قدر آقا و مهربون بود... .
نفس کشيدن برام سخت تر و سخت تر مي شد... حس از دست دادن يه برادر رو داشتم... يه دوست خيلي خوب... .
به حياط بيمارستان که رسيديم يه نفس عميق کشيدم... اشکام رو پاک کردم... بي فايده بود... دوباره صورتم خيس شد... .
ديگه اهميت نمي دادم که بابا چه فکري مي کنه... انگار اون روز هيچ چيز ديگه اي کنار از دست دادن رادمان نمي تونست اهميت داشته باشه... .
يه لحظه وسوسه شدم که دوان دوان به سمت اتاقش برم... کنار تختش وايستم... ازش خداحافظي کنم... ولي... هنوزم دوست داشتم همون طوري که آخرين بار ديدمش به خاطر بيارمش... .
romangram.com | @romangram_com