#آن_نیمه_دیگر_پارت_411

به ديوار تکيه دادم... بوي مرگ توي راهروي بيمارستان پيچيده بود... .

صدايي از سمت چپم شنيدم. دو مرد با گام هاي بلند به سمتمون مي اومدند... دو مرد با چشم هاي آبي... يکيشون قد متوسط و ريش پروفسوري داشت... يکي ديگه وريژن نه چندان جذاب رادمان و بارمان بود... خانواده ش... .

با تعجب به سمت بارمان برگشتم... يه لبخند کج روي لبش بود... نمي دونم چرا قلبم آروم گرفت... اين مرد هنوز زنده بود... .

پس سامان اين بود... اونم باباي بارمان بود... توي زندگيم نتونسته بودم نفرت رو بين پدر و پسر حس کنم ولي امواج عجيب غريبي از طرف بارمان ساطع مي شد که منو مي ترسوند... نگاهش به اون دو نفر به قدري ترسناک و تيره بود که منو سرجام خشک کرد... .

رنگ سامان مثل گچ سفيد شده بود... دست هاي باباش مي لرزيد... انگار باورش نمي شد... انتظار داشتم هرلحظه جلوي چشمم سکته کنه... من ازش خيلي شنيده بودم... از عصبانيت هاش... از بي منطق بودنش... ولي پيش چشم من اون لحظه اون يه پدر بود که بايد مرگ پسرش رو به چشم مي ديديد... دلم برايش مي سوخت... .

سامان آهسته گفت:

بارمان... واي... من ... باورم نمي شه... الان... .

ساکت شد... نمي دونست چي بگه... احساسات متناقض هر جفتشون رو حس مي کردم... شکي که از ديدن بارمان بهشون دست داده بود... و حادثه اي که براي رادمان پيش اومده بود... خيلي چيزها رو از چشماشون مي شد خوند... .

سامان جلو اومد... با ترديد و ناباوري دستش رو بالا اورد و روي بازوي بارمان گذاشت... چشماش برق مي زد... چيزي نگذشت که برق چشماش خاموش شد و اشکاش چشماش رو خيس کرد... حس مي کردم که چه قدر دوست داره بارمان رو ب*غ*ل کنه ولي بارمان با يه نفرت عميق و ريشه دار بهش زل زده بود... .

باباش عين بيد مي لرزيد... يه لحظه نگاهش پر از خشم مي شد... يه لحظه غمگين... انگار داشت ديوونه مي شد... پشتش رو به بارمان کرد... دستش رو روي قلبش گذاشت... سرش رو تکون داد و زد زير گريه... .

بارمان پوزخندي زد. بازوش رو از دست سامان بيرون کشيد و با صدايي گرفته گفت:

اومديد مردنش رو ببينيد؟

قلبم توي سينه فرو ريخت... يه قطره اشک روي گونه م چکيد... چه قدر صداش سرد بود... بارمان سرشو به سمت ديگه چرخوند... زيرلب گفت:

در حيرتم از مرام اين مردم پست/اين طايفه زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا / تا مرد بحسرت ببرندش سر دست ( اقبال لاهوري )

انگار راهرو بيمارستان هر لحظه سردتر از لحظه ي قبل مي شد... آهي کشيدم... بارمان سرشو به سمت اتاق چرخوند... احساس کردم جاي من اونجا نيست... بايد اين خانواده رو تنها مي ذاشتم... حتي اگه چشم ديدن همديگه رو نداشتن... حتي اگه نفرت بينشون قوي تر از عشق بود... به هر حال خانواده بودند... .

به سمت بابا و بازپرس راشدي رفتم. آهسته گفتم:

مشکلي نداره اگه يه کم توي حياط بيمارستان قدم بزنم؟

بابا به بازپرس راشدي نگاه کرد. راشدي گفت:

ترجيح مي ديم از جلوي چشممون دور نشيد... .

اوه! بله... ممکن بود جونم تو خطر باشه... .

يه کم از بابا و راشدي دور شدم. روي يکي از صندلي ها نشستم و به راهرو بيمارستان زل زدم... گاهي يه پرستار رد مي شد و به سمت اتاق ها مي رفت... صداي شيون و گريه زاري يه زن رو مي تونستم بشنوم... بعد چند ثانيه اون زن هم ساکت شد... .

romangram.com | @romangram_com