#آن_نیمه_دیگر_پارت_410


معين آهي کشيد و گفت:

ببين ترلان... ما مي دونيم... بابا بهمون گفت... مي دونيم که جونت رو نجات داده... شايد کارش در حدي نباشه که محکوم به اشد مجازات بشه ولي... خودتو آماده کن که خبر بدي در موردش بشنوي... به هر حال کارش توجيه پذير نبوده... .

سرمو پايين انداختم... از بارمان بعيد نبود... مي دونستم چه قدر عصباني بوده... مي دونستم خون جلوي چشماش رو گرفته بود... بعد از مرگ آرمان شايد هميشه دنبال يه فرصت بوده که سراغ غزل بره... مي تونستم تصور کنم که چطور از شدت عصبانيت از خود بي خود شد و متوجه حمله ي قلبي غزل نشد... هرچه قدر که براي رهايي اين آدم بيشتر تلاش مي کردم شديد تر شکست مي خوردم... همه چيز به بن بست مي رسيد... کم کم داشتم فکر مي کردم اگه بخوام از ديد يه آدم بي طرف به قضيه نگاه کنم نبايد اين قدر برايش تخفيف قائل بشم... ولي مي دونستم اگه براي نجات دادنش تلاش نکنم هيچ وقت نمي تونم خودم رو ببخشم... .

******

اگه بخوام يه نگاه اجمالي به همه ي روزهاي سخت زندگيم داشته باشم مي تونم اون روز رو به عنوان بدترين و سخت ترينشون انتخاب کنم... اون روزي که بابا دم در اتاق وايستاد و گفت:

مي خوان دستگاه ها رو خاموش کنند... مي خواي از رادمان خداحافظي کني؟

به خودم اومدم و ديدم توي راهروي بيمارستان ايستادم... به مردي نگاه مي کردم که انتهاي راهرو بي حرکت ايستاده بود. دستاش رو دستبند زده بودند... کاملا بي حرکت بود... از در شيشه اي به داخل يه اتاق زل زده بود... .

اون روز شديدا احساس سرما مي کردم. از درون يخ زده بودم... همه ي بدنم مي لرزيد... براي سخت ترين خداحافظي عمرم اومده بودم... .

راشدي کنار بابا ايستاد. نيم نگاهي به بارمان کرد و گفت:

باورت مي شه ده دقيقه ست که حتي به اندازه ي يه سانتي متر هم از جاش تکون نخورده؟

اگه مي گفت حتي يه بار هم پلک نزده باورم مي شد... نزديک بارمان ايستادم... نگاهي به صورتش کردم... سياهي هاي دور چشمش کمرنگ شده بود... صورتش روشن تر از هميشه به نظر مي رسيد... موهاي تراشيده ش هم بلندتر شده بود... بيشتر از هميشه به نيمه ي ديگه ش شباهت داشت... بارمان ترک کرده بود... .

ولي... .

فکر نمي کردم ترک کنه و فاصله هاي بينمون بيشتر شه... .

فکر نمي کردم بعد ترک کردنش همه چي سخت تر شه... .

يه زماني اعتيادش تنها مرز بينمون بود... و حالا زندان... و حالا جرمي که نمي دونستم چي بود... و... انگار ذهن من هميشه توانايي اينو داشت که بينمون سد و مرز بذاره... اين تنها جرقه از عقلي بود که رو به خاموشي و فراموشي داشت... .

آهسته صداش کردم... تکون نخورد... ماتش برده بود... از خودم بابت جمله اي که مي خواستم بگم متنفر شدم ولي ... گفتم:

اين طوري برايش بهتره... باور کن اين بهترين تصميمه... .

چيزي نگفت... انگار اصلا نشنيد... سرمو پايين انداختم. به سمت اتاق چرخيدم... مي ترسيدم سرمو بلند کنم... دوست نداشتم تصويري که از زيبايي و جذابيتش داشتم توي ذهنم خط بخوره... دوست داشتم رادمان رو همون طور جذاب و نفس گير به خاطر بيارم... ترسيدم... نتونستم سرمو بلند کنم... دوباره به سمت بارمان چرخيدم.

سرماي عجيبي جاي گرماي شيطنت هاش رو گرفته بود... نگاهش هنوز ثابت بود... .

دستگاه ها هنوز قطع نشده بود ولي يه مرد مرده بود... مردي که در برابرم بود... انگار حيفش مي اومد برادرش رو تو سکوت و آرامش مرگ تنها بذاره... .

بغض کرده بودم... چشمام نم دار شده بود... نه براي پايان يک مرد... نه براي پايان يک دوست... براي پايان تنها رابطه اي که به معناي واقعي کلمه برادرانه بود... .


romangram.com | @romangram_com