#آن_نیمه_دیگر_پارت_409
عمه مرتب خوشمزگي مي کرد و سعي مي کرد جو رو بهتر کنه... خاله خبرهاي دسته اول رو بهم مي داد... چيزهايي که نه برام مهم بود و نه دلم مي خواست بشنوم... از همه بهتر معين بود که سکوت کرده بود... .
مامان کنارم نشست و دستم رو گرفت... با دقت نگاهش کردم... بين موهاش تارهاي سفيد مي ديدم... اونم مثل بابا پيرتر از قبل به نظر مي رسيد... تحمل نداشتم همه ي اين تقصيرها رو خودم گردن بگيرم... چه خوب بود که رضا خائن بود... مي تونستم خيلي راحت نصفش رو بندازم گردن اون... بقيه ش هم گردن سايه... يا شايد دانيال... شايد هم ملکيان... .
نذاشتم عمه بيشتر از اين در مورد ازدواج ژيلا ، دخترش ، توضيح بده. گفتم:
چند وقت پيش زن رئيس اين باند رفته بود پيش بابا... بهش يه سري اطلاعات داد... رئيس هم فهميد... .
مامان گفت:
ترلان لازم نيست... .
محکم گفتم:
نه! لازمه!
نفس عميقي کشيدم و با صدايي که يه کم مي لرزيد گفتم:
نقشه شون اين بود که منو گروگان بگيرن که بابا رو ساکت نگه دارن... در عين حال مي خواستن ازم استفاده کنند تا بين بابا و همکاراش رو بهم بزنند... براي همين من نبايد مي فهميدم که گروگانم... بايد يه اهرم فشار پيدا مي کردند... يه چيزي که به وسيله ي اون منو مجبور کنند کاري که مي خوان رو انجام بدم... براي همين از رانندگيم سوء استفاده کردند... اگه سر خانوم سعادت اون بلا نمي اومد سر يه نفر ديگه مي اومد... بالاخره يه چيزي پيدا مي کردند که به وسيله ي اون منو گير بندازن... اشتباه منم اين بود که پاي کاري که کردم واي نايستادم... فرار کردم... ترسيدم... .
معين بالاخره به حرف اومد. با صدايي گرفته گفت:
نه... تقصير من بود... نبايد مي ذاشتم با اون حال رانندگي کني.
لبخندي زدم و گفتم:
تقصير هيچکس نيست... اين آدم ها براي هيچکس حرمت و احترام قائل نيستن... همه چيز تقصير اوناست... تقصير حرص و زياده خواهي اوناست... ما هم ديديم داريم به آتيششون مي سوزيم ناخواسته به آدم هاي دور و برمون آسيب زديم... از ترس... همين... قصه همين بود... فقط يه مرد بود که حاضر بود خودش بسوزه ولي دور و بري هاش رو حفظ کنه... حالا نه به سبک يه آدم خوب... نه به سبک يه قهرمان... به روش خودش... به روش يه آدم سقوط کرده و بد... ولي با همه ي بدي هاش منو نجات داد... تک تک نفس هايي که مي کشم رو مديونشم... آزادي خودش رو در قبال من از دست داد... .
يه لحظه سکوت بينمون برقرار شد... مامان گفت:
بابات در موردش بهمون گفت... ماجراش رو مي دوني؟
نگاهي به معين کرد... معين گفت:
بابا مي گفت بعد از اين که عضو باند شد يه شب برگشت... رفت خونه ي دوست دختر برادر مرحومش... اسمش اگه اشتباه نکنم غزاله بود.
آهسته گفتم:
غزل!
معين ادامه داد:
ظاهرا غزاله بيماري قلبي داشت... ببخشيد... غزل... با هم دعواشون شد... قلب غزاله گرفت... همون غزل... اون آقا هم سعي کرد قرصش رو بهش برسونه ولي... دير شده بود... خواهر کوچيکتر دختره هم شاهد مرگش بود... .
romangram.com | @romangram_com