#آن_نیمه_دیگر_پارت_408
شرطشون قابل اجرا نيست... .
قلبم توي سينه فرو ريخت. راشدي سر تکون داد و گفت:
تبرئه ي کامل... نمي شه... شايد فقط بشه بهشون تخفيف بديم.
قلبم از شدت هيجان و ترس محکم توي سينه مي زد... دهنم به سرعت خشک شد... فقط يه چيز به ذهنم مي رسيد... بارمان بايد مي رفت... بايد فرار مي کرد... و من بايد کمکش مي کردم... .
******
اشکام روي گونه هام خشک شده بود... خيلي آهسته کنار مامور زن قدم برمي داشتم. داشتم از دادگاه برمي گشتم... نمي شد گفت که تبرئه شدنم باعث آروم شدنم شده بود... اين که به صورت اصلاح نکرده و لاغر شوهر مقتول نگاه کنم و دنبال جمله اي بگردم که تاسفم رو نشون بده هيچ چيزي رو بهتر نمي کرد... هيچ جوري دلم رو آروم نمي کرد... .
همه چيز توي قانون خلاصه نمي شه... گاهي مجري هاي قانون تو رو بي گ*ن*ا*ه مي دونند... ولي دلت نه... ته دلت هميشه مي دوني که مقصر بودي و مي موني... دلت به تقصيرت گواهي مي ده... و بعضي وقت ها عجيب دل آدم حرف راست رو مي زنه... بابا دستش رو شونه م گذاشته بود و گفته بود بي گ*ن*ا*ه بودن يعني همين!... آدم بي گ*ن*ا*ه و پاک بعد يه فاجعه نمي تونه نفس راحت بکشه و فقط به اين که به خير گذشت فکر کنه... .
مهم نبود آدم هاي ديگه چي فکر مي کنند... من گ*ن*ا*هکار بودم... لحظه ي آخر به سمت شوهر خانوم سعادت رفته بودم و گفته بودم که جدا از سلسله مراتب قانوني ته دلش منو بخشيده؟
نگاهش رو فراموش نمي کنم... پشت چشماش کلي درد بود... با يه نگاه به صورتش حدس زدم که توي يه مدت کم وزن زيادي کم کرده باشه... پاي چشماش سياه بود... گونه هاش فرو رفته... بي تعارف گفته بود:
دروغ چرا... ته دلم... نمي تونم... .
و مي دونستم تا وقتي ته دلش با من صاف نشده بود دل خودم هم راضي نمي شد... از روي انسان دوستي... گذشت... خوب بودن... رضايت داده بود... بعضي وقت ها خوب بودن بعضي ها بدجوري آدم رو شرمزده مي کنه... .
همه چيز شوهر خانوم سعادت نبود... من جون کسي رو گرفته بودم که توي اين دنيا حضور نداشت و نمي تونستم بفهمم اونم از من گذشته يا نه... .
پيش خودم فکر کردم آخرين چيزي که مهمه اينه که تصديق داشتم يا نه... اين جور چيزها رو توي يه ورق کاغذ مهر و امضا شده نمي شه خلاصه کرد... بعضي چيزها فراتر از قانون و عقل و منطق اند... آدم کشتن توي تبرئه شدن و محکوم شدن خلاصه نمي شد... .
از بيمارستان مرخص شده بودم... اجازه داشتم به خونه برگردم. دور و بر خونه مون تدابير امنيتي شديدي برقرار کرده بودند... من يه شاهد مهم بودم... بابا هم که خيلي وقت بود توي خطر بود... کسي نمي خواست اتفاقي که براي من افتاد اين بار براي معين و مامان بيفته... .
در خونه که باز شد گريه کنان خودمو توي ب*غ*ل مامان انداختم. خاله و عمه از پشت سر مامان به سمتم اومدند... معين با چشم هاي اشک آلود به ديوار تکيه داده بود و زيرلب چيزي مي گفت... شايد دعا... شايد ذکر... .
سرمو پايين انداخته بودم... زيرچشمي دنبال ترانه مي گشتم... نبود... بهش نگفته بودند... يه جورايي دلسرد شدم... ولي آ*غ*و*ش مامان گرمم کرد.
از چشم هاشون مي ترسيدم... اشک آلود بود... توش هم نگراني بود... هم دلتنگي... هم سرزنش... من از اين سرزنش مي ترسيدم... .
احساس غريبي مي کردم... نه به خاطر اين که بين آدم هايي بودم که نمي شناختم... اين آدم ها رو با تمام وجود لمس کرده بودم و باهاشون آشنا بودم... به خاطر اين که مي دونستم اونا منو نمي شناسن... اونا همه چيز رو نمي دونستند... من عوض شده بودم... .
مامان مرتب بي دليل به آشپزخونه سر مي زد. حس مي کردم از دستم ناراحته ولي مي خواد به روي خودش نياره... دلتنگ بود... حسش مي کردم... .
romangram.com | @romangram_com