#آن_نیمه_دیگر_پارت_407
من نيمه بيهوش بودم ولي احساس کردم پليس توي عوارضي منتظرمون بود.
براي اولين بار لبخندي روي لب راشدي نشست و گفت:
توي جاده يه پليس محلي گزارش عبور و مرور مشکوک يه ون مشکي با شيشه هاي دودي رو داده بود... قبلا هم همچين گزارش هايي در مورد يه ون مشکوک سياه داشتيم.... حتي همين جا توي تهران... خصوصا روزي که اون اتفاق براي رادمان افتاد. يکي از همسايه ها گزارش داده بود که نيم ساعت قبل از حادثه يه ون مشکي رو ديده بود. براي همين سريع به چند نقطه نيرو فرستاديم و توي عوارضي ون رو متوقف کرديم.
قبل از اين که شروع به پرسيدن سوال هاي بيشتر بکنم راشدي گفت:
خانوم تاجيک... به مسئله ي فروش اسلحه اشاره کرده بوديد... اطلاعاتي در مورد مدل و اسمشون هم داريد؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
يادم نمي ياد... فکر مي کنم توي اسمشون حرف M داشت و يه سري عدد... .
راشدي با تعجب نگاهم کرد. گفتم:
خب... راستش يادم نمونده... آقاي رحيمي مي تونند کمکتون کنند... اسم و مدلشون رو مي دونستند... .
راشدي گفت:
اگه اسم و مدل رو داشته باشيم شايد بتونيم حدس بزنيم که از چه کسي مي خوان بخرنش و از چه راهي مي خوان واردشون کنند و بعد شايد بتونيم ردشون رو بگيريم... يه سوال ديگه داشتم... .
با کنجکاوي گفتم:
بفرماييد.
راشدي کاغذها رو مرتب کرد و گفت:
هيچ نظري در مورد اين که يه باند محافظه کار با چه انگيزه اي ممکنه يه انفجار وسط يه خيابون مسکوني راه بندازه و چند نفر رو زخمي کنه داريد؟
مکثي کردم... گفتم:
راستش... بهش فکر کردم... که چرا اين کار رو کردند... ولي به نتيجه اي نرسيدم.
راشدي به چشم هايم نگاه کرد... يه چشمش رو باريک تر کرد و گفت:
فکر کنم همه چي به آقاي رحيمي ختم مي شه... .
با حالتي مظلومانه شونه بالا انداختم. کمي اين دست و اون دست کردم... به شدت از تابلو شدن مي ترسيدم... و مطمئن بودم تا اون لحظه هم تا حدودي ضايع بازي در اورده بودم. گفتم:
شرطشون چي شد؟
راشدي نگاه موشکافانه اي بهم کرد... دست و پام رو گم کردم... احساس مي کردم زير اين نگاه دقيق امکان لو رفتن خيلي چيزها وجود داره. گفت:
romangram.com | @romangram_com