#آن_نیمه_دیگر_پارت_406
از رضا هم بازجويي کرديد؟
راشدي سري تکون داد و با اخم گفت:
قبول کرد که همکار يکنه ولي... چيزهاي به درد بخوري بهمون نگفت... فکر نمي کنم چيز خيلي خاصي بدونه... از هفده سالگي با اين باند آشنا شد... مي گفت اسم رئيس عباسيان اِ... که احتمالا اسم م*س*تعار بوده... به آدرس حدودي ازش بهمون داد. وقتي رسيديم چيزي ازشون پيدا نکرديم. جمع کرده بودند و رفته بودند.
با تعجب گفتم:
هيچي پيدا نکرديد؟ هيچ سرنخي؟ اثر انگشت؟
راشدي سرش رو به نشونه ي منفي تکون داد و گفت:
نه... ملکيان توي اين چند سال توي ناپديد شدن و هيچ ردي باقي نذاشتن تبحر خاصي پيدا کرده.
سرمو پايين انداختم... عجب شانس گندي... يه لحظه عذاب وجدان گرفتم... شايد بايد زودتر باهاشون همکاري مي کردم... اي کاش بارمان زودتر به حرف مي اومد... اگه جدي جدي رئيس فرار مي کرد چي؟ چند سال بود که مي شناختنش... نتونسته بودند بگيرنش... کم کم داشتم يه حس تحسين شومي نسبت به اين همه هوش و استعداد پيدا مي کردم... و يه فکري مثل خوره به مغزم افتاده بود... يه رابطه ي گنگ و آزاردهنده بين گذشته ي ملکيان و بارمان... هر دو تاشون يه خواهر برادر داشتند که براشون عزيز بود... هر دو تاشون تلخي آسب ديدن عزيزانشون رو چشيده بودند... و هر دو تاشون به طرز آزاردهنده اي باهوش بودند... .
سرمو بلند کردم و گفتم:
نمي دونيد چي شد که موقع فرار ما رو پيدا کردند؟
راشدي سرش رو به نشونه ي مثبت تکون داد و گفت:
رضا مي گفت براي يکي از اعضاي باند گزارش رد کرده بوديد که مي خوايد ببينيدش و براي همين تونسته بوديد از مخفي گاه خارج شيد.
سر تکون دادم و گفتم:
درسته... محبي!
راشدي گفت:
وقتي چند ساعت گذشت و پيداتون نشد محبي گزارش داد که حتما يه اتفاقي افتاده. رد ون رو گرفتند... ظاهرا نزديکي يه آبادي پارکش کرده بوديد. نيروهاشون رو م*س*تقر کردند... زني به اسم رويا همراهتون بود؟
سرم با سرعت به سمت بالا حرکت کرد... قلبم به تپش در اومد. گفتم:
بله...
راشدي گفت:
ظاهرا موقعي که داشت از آبادي خارج مي شد دستگيرش کردند و ازش حرف کشيدند. وقتي فهميدند توي يکي از خونه هاي اونجا هستيد، براي اين که بهتر بتونند تو و بارمان رو فريب بدن از رضا استفاده کردند. رضا با دانيال رو به رو شده بود. با هم درگير شده بودند... دانيال يه چيزهايي رو لو داد که جون خودش رو نجات بده. بعد موقعيت فرار براش پيش اومد. رضا رو زخمي کرد و در رفت. رضا هم گزارش داد که اون چند نفري از اعضاي باند که توي آبادي بودند پراکنده بشن تا بتونند دانيال و بارمان رو پيدا کنند. خودش هم اومد سراغ تو... .
سري تکون دادم... هنوز نمي دونستم چي شد که بارمان منو پيدا کرد. با اين حال از تنها فرصتي که براي اطلاعات به دست اوردن داشتم استفاده کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com