#آن_نیمه_دیگر_پارت_405
بابا به سمت در رفت. لحظه ي آخر به سمتم برگشت و گفت:
تنها متهم پرونده ي غزل سحري اِ... .
پرستار بابا رو به بيرون از اتاق راهنمايي کرد. خاطراتي از گذشته پيش چشمم ر*ق*صيد. وقتي که بارمان از چشم هاي باز غزل حرف زده بود... .
وقتي از اعدام شدن گفته بود... .
مي دونستم چي شده... نياز نبود کسي برام بگه... بايد حدس مي زدم بارمان در مقابل مرگ آرمان ساکت نمي شينه... همون طور که مطمئن بودم در مقابل ماجرايي که براي رادمان پيش اومد سکوت نمي کنه... .
نمي دونستم بايد چه حسي داشته باشم... وقتي کسي رو دوست داري سعي مي کني پيش خودت همه ي اشتباهاش رو توجيه کني... احساس مي کردم جون بارمان توي دست هاي منه... مرگ و زندگيش... و من براي دفاع کردن ازش به چيزي بيشتر از احساس احتياج داشتم... مني که به خودم ثابت کرده بودم ضعيف تر از اون چيزي هستم که فکرش رو مي کردم... مني که با شنيدن اين خبر هر لحظه تو خودم مي شکستم... .
اي کاش بارمان منو بين اون درخت ها... لاي گل و شاخ و برگ درخت ها رها مي کرد...
اي کاش فرار مي کرد...
اي کاش...
اي کاش اين " اي کاش ها " براي دردهام... ترس هام... چاره مي شد... .
******
اوايل نوشتن روي کاغذ برام سخت بود. دستام مي لرزيد... مجبور شدم يکي از کاغذها رو مچاله کنم و دور بريزم... .
مشکل بعديم اين بود که نمي دونستم بايد از کجا شروع کنم... يه بار از مهموني رضا شروع کردم... يه بار از تصادف... يه بار از روزي که گواهينامه م براي بار سوم پانچ شد... يه بار از روزي که وارد زيرزمين شدم و بارمان رو با رادمان اشتباه گرفتم... .
به خودم اومدم... نيم ساعت بود که دستم بي حرکت بالاي کاغذ مونده بود... پلک هام رو چند بار بهم زدم... سعي کردم از فکر بارمان بيرون بيام... همه چي از اون روز شروع شده بود... و بعد کم کم بارمان همه چيز رو تسخير کرد... منو... روحمو... قلبمو... و حتي عقلم رو... .
نوشتم... از همه چيز... از بابا... رضا... معين... به رادمان رسيدم... يادم اومد ماجراي زندگيش رو برام تعريف کرده بود... حالا نوبت من بود که داستان زندگيش رو تعريف کنم... شايد خودش شانسي پيدا نمي کرد... بايد مي نوشتم... از اون... از بارمان... .
نوشتم... فکر کردم... استراحت کردم... خيلي جاها دنبال دليل گشتم... خيلي چيزها در مورد خودم کشف کردم... اي کاش بيشتر فرصت داشتم تا مي تونستم بيشتر بنويسم... .
روز بعد راشدي سراغم اومد. ماموري که دم در مراقب بود کاغذها رو بهش داده بود...
مي دونستم اومده تا سوالاتي در مورد نوشته هام بپرسه. قبل از اين که شروع به پرسيدن بکنه پيش دستي کردم و گفتم:
بابام هم هرچي مي دونست بهتون گفت؟
راشدي سرش رو بلند کرد و گفت:
بله... داريم به اطلاعات خوبي دسترسي پيدا مي کنيم.
با کنجکاوي پرسيدم:
romangram.com | @romangram_com