#آن_نیمه_دیگر_پارت_404


من محکوم نمي شم بابا... نگران نباشيد!

دستم رو نوازش کرد و گفت:

مي دونم... .

آهسته گفتم:

فقط... .

نفس عميقي کشيدم. سعي کردم براي چند ثانيه ترس و خجالت رو بذارم کنار... به خاطر بارمان... کسي که راه هاي فرار رو به خاطر من پشت سر خودش بسته بود... خودشو به خاطر من به خطر انداخته بود. گفتم:

بابا... آقاي رحيمي... بارمان... ام... من فکر مي کنم ناخواسته يه کاري توي گذشته کرد که اميد به برگشتنش رو از بين برد... راستش... نمي خواست برگرده... ما رو فراري داد و بعد مي خواست خودش فرار کنه.

بابا با تعجب گفت:

ما؟... کس ديگه اي به جز تو هم بود؟

با عجله گفتم:

بعدا در موردش توضيح مي دم... ايني که مي خوام بگم خيلي مهمه... لحظه ي آخر... رضا منو گول زد. بارمان براي نجات دادن جون من حاضر شد دور نقشه ي فرار رو خط بکشه... اين چيزيه که شايد نتونم به پليس بگم... ممکنه وقتي بفهمن مي خواست فرار کنه قضيه رو براش سخت تر کنند... بابا... کمکش کن... همون طور که اون کمکم کرد... هميشه پشتم وايستاد... پشت من و برادرش... الان منم که بايد براش جبران کنم... نذار بعدا عذاب بکشم که چرا توي اين موقعيت روي تخت بيمارستان بودم... اون آدم همه چيز رو فداي کسي کرد که ديگه زنده نمي مونه... برادرش... براي همه مون فداکاري کرد... براي ما... شايد آدم خوبي نباشه... شايد چيزهاي خيلي بدي توي پرونده ش باشه ... شايد قانون هيچ وقت تبرئه ش نکنه... ولي قانون همه چيز نيست... بابا اين دفعه نوبت ماست که کمکش کنيم.

بابا کنارم تختم ايستاد. تا دهنش رو باز کرد و خواست چيزي بگه در باز شد و پرستار وارد اتاق شد. چند ورق کاغذ و يه خودکار دستم داد و رو به بابا گفت:

مريضتون بايد استراحت کنه. دکترشون فقط يه ربع وقت داده بودن.

بابا گفت:

فقط چند ثانيه...

قبل از اين که پرستار مخالفت کنه رو به من کرد و گفت:

همه چيز رو بنويس... در موردش حرف مي زنيم... قضيه يه کم پيچيده تر از اين حرفاست؟

يه دفعه اختيارم رو از دست دادم. عصباني شدم و گفتم:

مگه چي کار کرده؟ اون به خاطر جون ما حاضر شد معتاد شه... چه چيز ديگه اي اهميت داره؟

پرستار گفت:

آقاي تاجيک خواهش مي کنم!


romangram.com | @romangram_com