#آن_نیمه_دیگر_پارت_403

شما مي دونستيد که کيه؟ پس اگه مي دونستيد چرا تا حالا دستگير نشده؟

بابا گفت:

اين که بدوني مجرم کيه اولين و مهترين قدمه... ولي ملکيان هميشه يه قدم جلوتر از پليس بود. براي همين توي چند سالي که دنبالش بودن دست هيچکس بهش نرسيد.

با تعجب گفتم:

هميشه فکر مي کردم کسي نمي دونه رئيس کيه... حالا ماجراش چيه؟

بابا گفت:

بعد از تعطيل شدن آزمايشگاه يکي از مصرف کننده هاي محصولاتشون باهاشون درگير مي شه. ملکيان و خواهرش هم سعي مي کنند ماجرا رو از ديد پليس مخفي نگه دارن... مي ترسيدند اين موضوع باعث شه که بيشتر از اين توي دردسر بيفتن... ولي خب... جزئيات اين درگيري رو نه من مي دونم و نه همسر ملکيان مي دونست. فقط اين رو مي دونيم که آخرش به ضرر خواهر ملکيان تموم شد. به هر حال... چيزي که آخرش براي ملکيان موند خواهري بود که آسيب جسمي ديده بود و آبرويي توي شغل و پيشينه ش نداشت... خودش هم که بيکار شده بود... بعد يه مدت ظاهرا به سمت کار خلاف کشيده مي شه... خانومش دقيقا در جريان نبود که کي اين اتفاق افتاد... بعد چند سال تبديل شد به يکي از توليد کننده هاي داخلي شيشه و بعد يه مدت هم معلوم شد که دستي توي واردات ساير مواد مخدر داره.

يادم بود که بارمان بهم گفته بود کار اين گروه قبلا در رابطه به مواد بود و سال ها بود که تغيير کاربري داده بودند ولي اين فقط يه پوشش براي کارهاي جديدشون بود. گفتم:

اگه مي دونند رئيس کيه چطور نمي تونند دستگيرش کنند؟

بابا گفت:

هر وقت که ردي ازش مي گرفتند و به خيال اين که مخفي گاهش رو پيدا کردند عمليات رو اجرا مي کردند مي فهميدند يا هيچ وقت اون جا نبوده يا بوده و فرار کرده... من که مي گم جاسوس هاي خوبي داره... همه ي اين ها يه طرف... هوشش يه طرف... تناقض هاي توي پرونده ي کاريش هم يه طرف ديگه!

با تعجب نگاهش کردم. بابا ادامه داد:

خيلي چيزهايي که توي پرونده شون هست با کار قاچاقچي مواد مخدر يا کسايي که توي لابراتور کار مي کنند جور در نمي ياد.

پرسيدم:

مثل کشتن دختر کسي که توي کار قاچاق اسلحه ست؟

بابا شونه بالا انداخت. به صورتش نگاه کردم... خسته بود... اون قدر که احساس مي کردم ديگه تواني براش نمونده. گفت:

با اون مي شه کنار اومد ولي... مي دوني... يه چيزهايي توي اين پرونده ست... بعضي وقت ها شک مي کرديم که کارشون مواد مخدره يا نه... بعد به يه سر نخ خوب مي رسيديم... عکس العمل هاشون ثابت مي کرد که کارشون به مواد مرتبطه...

وسط حرف بابا پريدم و گفتم:

بابا... من دليل همه ي اينا رو مي دونم... همه ش رو مي نويسم... فکرتون رو درگير اين چيزها نکنيد.

نگاهي به صورتش کردم. خستگي باعث مي شد پيش چشمم از هميشه پيرتر به نظر برسه... قلبم با ديدن رنجي که توي صورتش بود به درد مي اومد. گفتم:

شما بريد خونه... من قول مي دم همه چيز رو بنويسم... فکر مي کنم چيزهاي به درد بخوري بتونم در اختيار پليس بذارم.

با لحني محکم گفتم:

romangram.com | @romangram_com