#آن_نیمه_دیگر_پارت_402
گوش کن ترلان... .
با نگراني نگاهي به صورتش کردم و گفتم:
چيزي شده بابا؟
بابا سرش رو به نشونه جواب منفي تکون داد و گفت:
چيزي تا روز دادگاهت نمونده... .
قلبم توي سينه فرو ريخت. بابا دستم رو فشار داد و گفت:
بازپرس راشدي قول داده که خودش شخصا به خانواده ي مقتول بگه که همه ي اينا نقشه بوده و تو توي چه شرايطي گير کردي و الانم داري سعي مي کني بهشون کمک کني. اين براي گرفتن رضايتشون خيلي مهمه... سعي کن تا اون جايي که در توانته با پليس همکاري کني. باشه؟
با نگراني گفتم:
آخه بابا مگه چي مي دونستيد که اين آدما به خاطرش حاضر شدن اين کارها رو بکنن؟
بابا آهي کشيد... مکثي کرد... نگاهش رو به زمين دوخت. حالا من بودم که داشتم دستش رو فشار مي دادم... گفتم:
چي مي دونستيد بابا؟
بابا گفت:
وقتي دانشجو بودم با يه خانومي همکلاسي بودم که از آشناهاي دور پدرم بود... ترم سوم انصراف داد و ديگه ازش خبري نداشتم... ماجرا از جايي شروع شد که بعد اين همه سال اين خانوم سراغم اومد. با يه ب*غ*ل سند و مدرک و پرونده... ماجراي زندگيش رو برام تعريف کرد... مي گفت که پسر عموش خيلي سال بود که خواستگارش بود ولي باباش به خاطر اختلافي که با عموش داشت قبول نمي کرد... تا اين که يه خواستگار خوب پيدا کرد و ازدواج کرد... شوهرش اجازه نداد ادامه تحصيل بده. بچه دار شد... يه پسر... سرش شلوغ شد و ديگه اصراري براي دانشگاه رفتن نکرد. تا اين که شوهرش رو توي يه تصادف از دست داد... توي اون سال ها زندگي براي يه زن بيوه خيلي سخت بود... مي دوني که چه مسائلي براشون پيش مي اومد... تا اين که پسرعموش يه بار ديگه اصرارهاش رو از سر مي گيره. خلاصه با هزار تا بالا و پايين با هم ازدواج مي کنند... مي گفت که هيچ وقت به عشق شوهرش نسبت به خودش شک نکرد ولي مي گفت اين مرد حساسيت خيلي زيادي به بچه ش داشت و رابطه ي خوبي با اين بچه نداشت... از يه طرف چيزي که اين خانوم رو نگران مي کرد کارهاي شوهرش بود... به هر حال اين زن يه روزي قرار بود توي اين مملکت وکيل بشه! مسلما يه چيزهايي براش ارزش داشت و مهم بود... مي گفت که شوهرش شيمي خونده بود. توي آزمايشگاه خواهر بزرگترش کار مي کرد و خيلي به خواهرش علاقه مند بود... يه جورايي اين خواهر هميشه نقش مادر نداشته رو براش بازي کرده بود... تا اين که محصولاتي که توليد مي کردند ظاهرا براي يه سري از مصرف کننده ها مشکل ايجاد کرد. آزمايشگاهشون بسته شد... مي دوني ترلان... بعد اين همه سال قضاوت... جدا از سخت بودن هاش... جدا از اين که هرشبي که سرم رو روي بالش مي ذاشتم پيش خودم فکر مي کردم قضاوت فقط و فقط کار خداست... جدا از همه ي اينها... هر روز بيشتر از قبل به اين نتيجه مي رسم که واقعا انتقام شمشيريه که دو سو داره... مي خواي خودتو آروم کني، براي همين مي ري سراغش ولي بعد به خودت مي ياي و مي بيني خيلي چيزهاي ديگه رو هم از دست دادي... .
لبخند تلخي زد و گفت:
اين بلايي بود که سر جلال ملکيان اومد... .
من که گيج شده بودم گفتم:
کي؟
بابا مکثي کرد و گفت:
رئيس باند.
ا تعجب پرسيدم:
romangram.com | @romangram_com