#آن_نیمه_دیگر_پارت_401

راشدي آهي کشيد... ناراضي بود... سري تکون داد و گفت:

دختري که تو ماشينش بود... با خانواده ش صحبت کرديم... در موردش تحقيق کرديم... رادمان يه بار خونه شون رفته بود... ظاهرا براي اين باند اهميت داشته... يه سري اطلاعات به دستمون رسيده در مورد اين که پدرش قاچاقچي اسلحه ست. چند ساله که اينترپل دنبالشه... هفته ي پيش هم يه محموله ي عظيم رو معامله کرده بود... مي تونيد اطلاعاتي در اين زمينه به ما بديد؟

من مني کردم... ديگه بحث بارمان و فداکاري کردن نبود... پليس داشت از من سوال مي پرسيد و اگه جواب درست نمي دادم به ضررم بود... نيم نگاهي به بابا کردم. با تعجب نگاهم مي کرد. ابروهاي راشدي هم بالا رفت و گفت:

خانوم تاجيک چيزي مي دونيد؟

گفتم:

خب راستش... آقاي رحيمي در موردش باهام صحبت کرده بودند.

راشدي گفت:

رادمان؟

گفتم:

بارمان... .

راشدي با جديت گفت:

فکر مي کردم هرچيزي که مي دونستيد رو به ما گفتيد!

ضربان قلبم بالا رفت... تو دلم گفتم:

خودتو نباز... تو که کاري نکردي... فقط يه سري چيزها رو نگفتي... .

آهي کشيدم و گفتم:

وقتي خيلي در مورد باند کنجکاوي کردم آقاي رحيمي يه چيزهايي بهم گفتند. ترجيح دادم بذارم خودشون در اين زمينه صحبت کنند... ممکنه من خيلي چيزها رو يادم نياد يا اصلا آقاي رحيمي در مورد جزئياتش با من صحبتي نکرده باشن.

راشدي نگاهي به بابام کرد. دوباره نگاهش رو به من داد و گفت:

يه کاري مي کنيم!... با توجه به وضعيت پزشکيتون و اين که دکترتون فقط يه زمان محدود به ما دادن من کاغذ و قلم در اختيارتون مي ذارم و شما هرچيزي که مي دونيد بنويسيد... خانوم تاجيک! هرچيزي!

علي رغم ميل باطنيم گفتم:

باشه... .

يه جورايي احساس سرخوردگي مي کردم. دچار يه تحولي شده بودم... مربوط به ماجراي رادمان بود. احساس مي کردم اگه سکوت و توي شک موندن بارمان طولاني بشه ممکنه پليس شانس دستگيري رئيس رو از دست بده. براي همين چاره اي جز همکاري کردن نداشتم... در عين حال توي ذهنم دنبال جمله هايي مي گشتم که بتونم با کمک اونا بارمان رو هم نجات بدم.

راشدي از اتاق خارج شد. نگاهي به بابا کردم. بابا دستمو گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com