#آن_نیمه_دیگر_پارت_400
رو به روش نشستم... نگاهي به دور و بر اتاق دلگير بازجويي کردم... نگاهمو ازش دزديدم... بارمان گفت:
چي شده؟ چرا گريه کردي؟
جدي شده بود... نمي تونستم نگاهش کنم... اشکامو بيشتر از اين نمي تونستم نگه دارم... ديگه نمي تونستم... روي گونه هام ريختن... سرمو به سمت بارمان چرخوندم... با تعجب بهم نگاه مي کرد... زبونش بند اومده بود... بغضم ترکيد و گفت:
هرچي مي خوان بهشون بگو... نذار اون آدما هر کاري مي خوان بکنن... .
موجي از هيجان و اضطراب رو توي صداي بارمان حس کردم:
چي کارت کردند؟ براي چي گريه مي کني؟
سرمو پايين انداختم و گفتم:
رادمان... رادمان... .
سرمو به نشونه ي تاسف تکون دادم... نتونستم حرفمو تموم کنم... سرمو بلند کردم... .
به چشم ديدم... مهم نيست که از پشت پرده ي اشک بود... ولي ديدم که چطور برق چشماش براي هميشه از بين رفت... چطور لب هايش از بهت و تعجب از هم فاصله گرفت... فريادش توي گلو خفه شد... چطور نگاه وسوسه گرش براي هميشه خاموش شد...
من پايان اون مرد رو به چشم ديدم... .
فصل آخر
حالم خوب نبود... اين هيچ ارتباطي با سر باند پيچي شده و دست شکسته م نداشت... .
نمي تونستم رادمان رو روي تخت بيمارستان تصور کنم... نمي خواستم... .
بدتر از اون شکي بود که به بارمان وارد شده بود. توي ذهنم بارها فرار از دست آدم هاي اون باند رو تصور کرده بودم... اتفاقاتي که دور و برم مي افتاد هيچ شباهتي به تصوراتم نداشت... .
در باز شد. اول بابا وارد اتاق شد. بي اختيار لبخندي روي لبم نشست... اگه اون نبود من دوام نمي اوردم... .
راشدي پشت سرش وارد شد. تکيه م رو به بالش دادم. راشدي با اخم و تخم گفت:
فکر کنم قرار بود بهمون کمک کنيد... نه اين که کارها رو بدتر از ايني که هست بکنيد.
گفتم:
خانواده خيلي براش مهمه... به خصوص برادرش... ساکت نمي مونه... مطمئن باشيد هرکاري مي کنه تا حق کسايي که اين بلا رو سر برادرش اوردن کف دستشون بذاره.
romangram.com | @romangram_com