#آن_نیمه_دیگر_پارت_399
خيلي آدم خوبي بود بابا... خيلي... حقش اين نبود... .
بابا شونه م رو فشار داد و گفت:
ترلان هرکسي که اين کارو کرده هنوز اون بيرونه... بايد کمک کنيد که پيداش کنيم... .
رو به راشدي کردم. به زمين نگاه مي کرد. اخم هاش توي هم بود... صورتش درست مثل اون موقعي شده بود که در موردش برادرش حرف زدم... از دورن متاثر... از بيرون به ظاهر خونسرد... .
گفتم:
ولي... آخه... چطور؟
راشدي سرشو بلند کرد و گفت:
چند روز قبل از حادثه بهمون خبر دادن که رادمان قراره به آدرسي که بهمون داده شده بره. يه تيم آماده کرديم و اونجا رو محاصره کرديم... همين که بهشون نزديک شديم ماشيني که سوارش بود رو منفجر کردن... يه نفر از مامورهامون و دختري که با رادمان توي ماشين بود کشته شدند... مامور ديگه مون به شدت زخمي شد.
بابا شونه م رو نوازش کرد و گفت:
ترلان... ما بايد اين آدما رو پيدا کنيم... بايد بهمون کمک کني.
به سمت شيشه برگشتم... به بارمان نگاه کردم... بارمان کلافه و عصبي... يادم اومد تحمل مرگ آرمان چه قدر براش سخت بود... به خاطر اين رنج که فراتر از تحملش بود با اعتيادش کنار اومده بود... و حالا رادمان... اگه مي فهميد هيچي ازش باقي نمي موند... بدون بارمان چي از من باقي مي موند؟
اشکام رو پاک کردم... بغضمو فرو دادم... نفس عميقي کشيدم. زندگي همه ي ما با رسيدن به اون زيرزمين تموم شد... عوض نشد... تموم شد... ادامه دادن بدون روح، اميد و آينده ي خوش فرقي با يه اتمام پر از رنج و سياهي نداره... من از ادامه دادن خسته بودم... فکر اين که اي کاش من به جاي اون زن زير لاستيک ماشين بودم رو هر لحظه توي اين چند ماه پس زده بودم و اون روز ديگه تواني براي ناديده گرفتنش نداشتم... .
تنها کسي که برام بين بيچارگي تنها راه چاره شد کسي بود که پشت اون شيشه بود... کسي که بايد پيشش مي رفتم ... جلوش مي نشستم... زل مي زدم به چشم هاي آبيش... مي گفتم کسي که نفست بهش بنده داره آخرين نفس هاش رو مي کشه... .
سرمو به شيشه تکيه دادم... دوباره چشمام پر از اشک شد... .
نفس عميقي کشيدم. دستگيره رو گرفتم. يه نفس عميق ديگه...
" اين درد با اين نفس ها آروم نمي شد "
وارد اتاق شدم. بارمان سرشو بلند کرد. با ديدنم لبخندي زد و گفت:
ببين کي رو فرستادن تا منو راضي کنه! من تو رو راضي نکنم خيليه!
نگاهي به دست و سرم کرد و گفت:
نگاهش کن! قيافه شو! آخي! درد داره؟
با خنده گفت:
بيا برو دختر... بيا برو... به خدا نه اعصاب دارم نه حال درست و حسابي... مي دوني که من از خر شيطون پياده نمي شم.
romangram.com | @romangram_com