#آن_نیمه_دیگر_پارت_398
فعلا همه چيز به تو بستگي داره... .
سر تکون دادم و گفتم:
من تلاشمو مي کنم... ولي اگه برادرش توي بيمارستانه... .
راشدي به چشمام نگاه کرد و گفت:
برادرش توي کماست... .
قلبم توي سينه فرو ريخت... دهنم باز موند... نه حرف هايي که مي خواستم بزنم هيچ وقت ازش خارج نشد و نه آهي که مي خواستم بکشم... با ناباوري به بازپرس نگاه کردم. ادامه داد:
سوختگي هفتاد درصد... ريه هاش ديگه کار نمي کنند... دکترها مجبور شدن با دارو ببرنش توي کما... خيلي دوست داشتم آدمي که جون دخترمو نجات داد از نزديک ببينم... دستشو فشار بدم... بهش بگم که چه قدر بهش احساس دين مي کنم... چه قدر ممنونشم... و اين که هرکاري که بتونم براش مي کنم... برادرش راست مي گه... هر وقت دخترمو مي بينم چهره ي رادمان پيش چشمم مي ياد... خدا مي دونه چه قدر دنبالش گشتم... دعا کردم که زنده باشه... دعا کردم زنده بذارنش... براي منم سخته ببينم وقتي پيداش کردم که ديگه هيچکس هيچ کاري نمي تونه براش بکنه... اين عذاب وجدان هميشه با منه... اين که هيچ کاري نتونستم براش بکنم... اگه بهش اهميت مي دي... دعا کن که بيشتر از اين با اين درد و عذاب توي اين دنيا نمونه... .
تکيه مو به ديوار دادم... سرمو پايين انداختم... بغضم ترکيد... اشکام روي مانتوم ريخت... باورم نمي شد... رادمان... خداي من... .
ياد چشم هاي مهربون و آبيش افتادم... آرامشي داشت... لحن مودب و محترمش... صورتش که مثل فرشته ها قشنگ و مهربون بود... هميشه فکر مي کردم گرفتار و اسير شدن سخته... اون روز فهميدم آزاد موندن و شاهد رفتن ديگرون بودن چه قدر سخت تره... .
يادم اومد منو از دست دانيال نجات داد... فرشته ي نجاتم شد... با صداي بمش با چه محبتي بهم پيشنهاد ر*ق*ص داده بود... .
بغض داشت خفه م مي کرد. ديگه اهميتي ندادم که کي جلوم وايستاده و کجام... متاثر بودم... براي از دست دادنش... براي ديگه نديدنش... براي اين که سهم آدم هاي خوب هميشه رفتن و ترک کردنه... و سهم آدم هايي مثل من موندن و عذاب کشيدن... .
و خيلي بيشتر متاثر بودم بابت اين که رادمان همه چيز داشت و هيچي نداشت... هرچي بيشتر براي داشتن تلاش مي کرد بيشتر از دست مي داد... آرمان... مادرش... بارمان... .
خيلي سخته يه نفر پيش آدم اسطوره اي از زيبايي باشه و با سوختگي و نابودي عمرش تموم شه... .
مي دونستم هنوز پيش ماست... توي کما بود... زنده بود و نبود... اين که بدونم هيچ کاري نمي تونم براش بکنم ديوونه م مي کرد... .
به مردي فکر مي کردم که پشت سرم توي اتاق بازجويي بود... کسي که دوست داشتم شيطنت رو توي خنده هاش ببينم... وسوسه رو توي چشماش بخونم... مي دونستم همين که اين خبر پخش شه اون مرد تموم مي شه... .
زندگيش برادرش بود... و حالا زندگيش آخرين نفس هاش رو مي کشيد... .
بابا دست روي شونه هام گذاشت و گفت:
ترلان... .
سرمو بلند کردم و با صدايي لرزون و پر از بغض گفتم:
romangram.com | @romangram_com