#آن_نیمه_دیگر_پارت_397

برادرت پيش ماست... متاسفانه توي بيمارستان بستري.

بارمان سرجاش جا به جا شد. يه دفعه به سمت بازپرس خم شد و گفت:

زنده ست؟

راشدي گفت:

بيمارستان جاي آدم هاي زنده ست!

بارمان سر تکون داد و گفت:

باشه... پس هر وقت رادمان رو ديدم... حکم مهر و موم شده ي تبرئه ي خودم و رادمان رو ديدم باهاتون همکاري مي کنم.

راشدي با خونسردي گفت:

در مورد خانوم سحري بگو. چرا براي ديدنش رفته بوديد؟

بارمان گفت:

راستش برادر من در کل سه تا ماموريت داشت... هر سه تاش رو هم خراب کرد تا جون آدم هاي بي گ*ن*ا*ه رو نجات بده. وعده وعيدهاي خوبي هم بهش داده بودن. فکر کنم اگه ازش تقدير نمي کنيد کمترين کاري که مي تونيد بکنيد اينه که پيداش کنيد.

راشدي به بارمان زل زد... بعد از يه دقيقه سکوت گفت:

ترک کردن هروئين بايد سخت باشه... اونم روز پنجم... با اون دوز آرام بخشي هم که بهت زدن فکر کنم يه کم گيج باشي. با اين حال خوب بلدي ما رو بازي بدي. اين وقت تلف کردنات مي تونه به حساب زمان خريدن براي باندي که باهاشون همکاري کردي تموم بشه.

بارمان گفت:

بذاريد يه چيزي رو رک بگم! من هيچ شانسي براي زندگي نرمال ندارم. حتي اگه از همه چي تبرئه بشم مردم تا آخر به چشم يه معتاد خلاف کار آدم کش نگاهم مي کنند. تنها دليلي که باعث شده حاضر شم اين جا بيام و همين قدرم صحبت کنم همون دليليه که به خاطرش زندگي خوبمو فدا کردم... برادرم. تا وقتي به چشم خودم نبينمش بهتون هيچي نمي گم... .

راشدي از جاش بلند شد. بابا گفت:

سرسخته.

شونه بالا انداختم و گفتم:

بايد فقط برادرش رو نشونش بديد... باور کنيد بعدش هر کاري بگيد مي کنه.

بابا چيزي نگفت. راشدي از اتاق بازجويي خارج شد. به سمت ما اومد. اخم کرده بود. پوفي کرد و گفت:

از اون موردهايي اِ که هر بازپرسي آرزو مي کنه به تورش نخوره!

نگاهي بهم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com