#آن_نیمه_دیگر_پارت_396


بارمان رحيمي... بيست و شيش ساله... فرزند سوم... دانشجوي انصرافي پزشکي دانشگاه ( ... ) ... اين عکسيه که روي کارت دانشجوييت بود؟

عکسي رو از توي پوشه در اورد و نشون بارمان داد. بارمان بدون اين که عکس رو نگاه کنه با بي حوصلگي گفت:

آره...

دستاش رو دوباره توي هم گره کرد... چند ثانيه بعد دست توي موهاش کرد... احساس کردم دستاش مي لرزه... راشدي گفت:

پدرت مديرعامل شرکت ( ... ) و يکي از سهام دارهاي کارخونه ي (... ) اِ. مادرت کارمند بازنشسته ست... درست مي گم؟ خونه تون در حال حاضر خيابون خوارزمه... معدل آخرين نيم سال تحصيليت 16.58 و نيم سال قبلش 17.95 اِ که فکر کنم براي پزشکي يه معدل عالي به حساب بياد... مي گفتن توي اکثر همايش ها و سمينارها شرکت مي کردي... مي دوني بارمان... وقتي به گذشته ت نگاه مي کنم همه ي اون چيزهايي رو مي بينم که هر جووني آرزوش رو داره... بارمان چند سال پيش رو يه پسر باهوش و خوش قيافه از خانواده اي ثروتمند مي بينم... متوجه نمي شم چرا الان بايد يه پسر معتاد که به جرم همکاري با يکي از قديمي ترين باندهاي مواد مخدر رو به روم نشسته باشه... کسي که تنها مظنون پرونده ي غزل سحري اِ. چرا برامون نمي گي سر بارماني که رتبه ي 73 کنکور بود چي اومد؟ کسي که سرمايه ي اين ممکلت بود؟ چي شد که به اين بارمان تبديل شد؟

قلبم محکم توي سينه مي زد... دهنم خشک شده بود... تنها مظنون پرونده ي غزل سحري؟!!

بارمان سرشو بلند کرد. با لحني طلب کار گفت:

مي تونم بپرسم توي اين مملکت چرا براي سرمايه هاتون کار نيست؟ براي کسي با رتبه ي 73 کار پيدا نمي شه... چرا آقاي سهام دار و مديرعامل جواب شيطنت هاي طبيعي پسربچه هاش رو با پس گردني مي ده؟ و چرا جايي پيدا نمي شه که از اين آقا بشه بهش شکايت کرد؟

بازپرس آهي کشيد و سکوت کرد... بارمان گفت:

ببينيد... اون بارمان تموم شد و رفت... مرد... باشه؟ من ديگه هيچ وقت نمي تونم اون آدم به ظاهر خوشبخت باشم... مهم نيست که اين همه ي اون چيزيه که مي خوام... مهم اينه که ديگه امکانش نيست... برام مهم نيست که آخرش چي مي شه... اون روزي که از خونه رفتم دور زندگي و خوشبختي رو خط کشيدم. همه چي همون موقع تموم شد... تنها چيزي که به خاطرش حاضرم پشت اين ميز بشينم و باهاتون صحبت کنم برادرمه... پس به جاي اين که يه پوشه جلوي من بذاريد و يه سري اتفاقات مرده و پوسيده رو بررسي کنيد بريد دنبال برادرم بگرديد.

راشدي پوشه رو بست و گفت:

برادرت پيش ماست... کار اين باند چيه؟ گفتي بودي که مواد مخدر نيست! پس چيه؟

بارمان گفت:

برادرم جون دخترتون رو نجات داد... فکر کنم هر وقت که توي صورت دخترتون نگاه مي کنيد صورت برادرم پيش چشمتون بياد... جونش توي خطره. به اين فکر کنيد که توي توانتون بوده ولي نتونستيد زنده نگهش داريد.

بي اختيار لبخند زدم. تو دلم گفتم:

به جاي اين که بازپرس مخ بارمانو به کار بگيره بارمان داره اين کارو مي کنه.

راشدي بي توجه به حرف بارمان گفت:

سه تا شرط براي اطلاعاتي که شايد منبع و سند درستي هم براش نباشه زياده بارمان. قول مي دم اگه قرار باشه فقط يکي از شرط هات عملي بشه شرط دومت باشه.

بارمان به در اشاره کرد و گفت:

پس بفرمائيد دنبالش بگرديد!

راشدي گفت:


romangram.com | @romangram_com