#آن_نیمه_دیگر_پارت_395
نفس عميقي کشيدم. انگار بارمان يه موضوعي بود که نمي شد بهش نپرداخت. مي خواستم يه جمله بگم... به طرز احمقانه اي مونده بودم که بايد جمله م رو بارمان شروع کنم يا با آقاي رحيمي... بعد يه دقيقه دست دست کردن گفتم:
همه فکر مي کنند کار اين باند مواد مخدره... ولي نيست... تو اين چند وقتي که اونجا بوديم هيچ نشونه اي از اين که اين چيزها به مواد مخدر ربط داره پيدا نکرديم... تنها کسي که مي تونه در اين زمينه کمکتون کنه رحيميه... فکر کنم بتونم راضيش کنم که با پليس همکاري کنه... البته به شرط اين که بدونم واقعا برادرش بيمارستانه يا نه...
بابا لبخندي زد و گفت:
آره بابا... بيمارستانه...
نفس راحتي کشيدم. خواستم از حال و احوالش بپرسم که بابا پرسيد:
کي اين بلا رو سرت اورده؟
خنديدم... به سبک خود بابا... دردناک... گفتم:
باورت نمي شه...
دست و پا شکسته براش از هرچيزي که به ذهنم مي رسيد گفتم... از اين که هويت واقعي دانيال چي بود... از اين که چه چيزهايي بهم گفته بود... اين که چرا مي خواست فرار کنه... از اين که رضا واقعا کي بود... و اين که به خاطر حرف دانيال ماشين رو توي دره انداختم...
خواستم در مورد اين که چطور بارمان منو پيدا کرد هم صحبت کنم که موبايل بابا زنگ زد. سکوت کردم. اميدوار بودم که مامان پشت خط باشه و بگه که مي خواد براي ديدنم بياد ولي بابا تماس رو قطع کرد و گفت:
وقتشه ترلان... بايد بريم ديدن رحيمي.
******
توي يه اتاق کنار بابا وايستاده بودم. رو به رومون شيشه اي م*س*تطيلي بود که از پشتش مي تونستيم بارمان رو ببينيم و بارمان نمي تونست ما رو ببينه. يه ميز توي اتاق بود که روش يه کامپيوتر بود و دو مرد پشت کامپيوتر نشسته بودند... ولي نگاه من به از شيشه به اتاق رو به روم دوخته شده بود.
دو طرف اتاق دوربين گذاشته بودند... بارمان روي صندلي نشسته بود. به دستاش دستبند زده بودند. دستاش رو روي ميز گذاشته بود و بهم گره کرده بود. پاش رو با حالتي عصبي تکون مي داد... مدام دست به صورتش مي کشيد... لباس آبي رنگي پوشيده بود و صورتش اصلاح نشده بود... ولي هنوز بارمان من بود... با اون مدل موهاي عجيبش... خال کوبي نامفهومش... و من مي دونستم پشت اون ظاهر ناآروم يه دنيا سياست خوابيده...
بابا با تعجب گفت:
يه مقدار غير طبيعي به نظر مي رسه.
متوجه منظورش شدم. آهسته گفتم:
معتاده... مسلما بهش هروئين نمي دن!
بابا زيرلب چيزي گفت که نفهميدم. احتمالا ابراز تاسف بود... احساس مي کردم که به بارمان آرام بخشي چيزي زده بودند. مسلط تر از رادمان به نظر مي رسيد... يه دفعه ياد ترک کردن رادمان افتادم... چه بلاهايي که اين باند سرمون نيورده بودند... .
در اتاق بازجويي باز شد. چشمم به بازپرس راشدي توي لباس فرم افتاد. دو تا پوشه دستش بود. پوشه ها رو روي ميز گذاشت. روي صندلي رو به روي بارمان نشست. پوشه ي آبي رو باز کرد. راشدي به پشتي صندليش تکيه داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com