#آن_نیمه_دیگر_پارت_394
آدم تا وقتي توي خونه و پيش مامان و باباشه خيلي چيزها در مورد خودش فکر مي کنه. وقتي توي شرايط ناجور قرار مي گيره مشخص مي شه چند مرده حلاجه... آدم يه سري چيزها رو با توي خونه نشستن و داستان خوندن ياد نمي گيره.
سکوت بينمون برقرار شد. نگاه دقيق بابا رو روي صورتم احساس مي کردم. به دستاش زل زده بودم... گرمايي که از دستش به دستم منتقل مي شد رو دوست داشتم... مي پرستيدم...
پشيونيم رو ب*و*سيد و گفت:
خدا رو شکر... انتظار از اين بدترهاش رو داشتم... به نظرم هنوز قوي و سالم مي ياي...
خنديدم... به دست چپم اشاره کردم و گفتم:
سالم؟
خنديد... حتي به نظرم خنده ش هم پر از درد مي اومد... انگار همه چيز برايش با درد آميخته شده بود.
گفتم:
شانس اوردم کسي رو داشتم که مراقبم باشه.
با تعجب پرسيد:
کي؟
يه لحظه بين گفتن و نگفتن موندم... ولي... يه روزگاري بارمان ازم محافظت کرد... امروز نوبت من بود که اين کار رو براش بکنم. گفتم:
بارمان رحيمي... .
نگاهمو تند از بابا دزديدم و سرمو پايين انداختم. ضربان قلبم بالا رفته بود. اکثر پدرهاي ايراني طوري بودند که نمي شد توي چشماشون زل زد و گفت من به فلاني علاقه دارم... باباي من هم جزو همون دسته ي اکثريت بود...
سريع بحث رو عوض کردم... مي دونستم همين يه جمله م يه گوشه ي ذهن بابا مي مونه. گفتم:
وضعيتم چه طوريه؟ امکانش هست که تبرئه بشم؟
بابا مکثي کرد... به موهاي سفيدش نگاه کردم... هيچ وقت سفيدي موهاش باعث نمي شد که پير به نظر برسه... به قول آوا خوش تيپ ترش مي کرد ولي با وجود چين و چروک هاي جديد توي صورتش پيرتر از سنش به نظر مي رسيد.
گفت:
رضايت خانواده ي مقتول... شرايط خاصي که توش بودي... اگه شانس بياري و بتوني به پليس کمک هم بکني... آره بابا... تبرئه مي شي.
لبخند بي رمقي زد. ادامه داد:
شنيدم مي خواي بهشون کمک کني.
romangram.com | @romangram_com