#آن_نیمه_دیگر_پارت_393
اشک هام روي کت خاکستريش ريخت. نمي تونستم هيچي بگم... لال شده بودم... چشمامو روي هم گذاشتم... مي خواستم براي هميشه تو آ*غ*و*شش بمونم...
دستي به موهام کشيد... پيشونيمو ب*و*سيد و گفت:
بعد اين همه وقت... نزديک پنج ماه...
منو از خودش جدا کرد. به چشمام نگاه کرد و لبخندي زد که مي تونستم سايه ي غم رو پشتش ببينم... منم از بين اشک هام و گريه اي که نفسم رو بند اورده بود بهش لبخند زدم... آهسته گفتم:
پس مامان کو؟
بابا دستمو فشار داد و گفت:
دکتر گفت بهتره همه با هم وارد اتاقت نشيم...
دستمو ب*و*سيد... اشکامو پاک کردم و به صورتش نگاه کردم... امکان نداشت جزئيات صورتش رو فراموش کنم... ولي... يا من يادم رفته بود صورت بابا دقيقا چه شکلي بود يا واقعا شکسته شده بود...
آهسته گفتم:
ببخشيد...
سرشو بلند کرد... مکثي کرد و لباش رو بهم فشار داد... موجي از گرما و اطمينان به قلبم سرازير شده بود... انتظارم به پايان رسيده بود...
مي تونستم منظم تر نفس بکشم... به خودم مسلط شده بودم. بابا گفت:
چرا فرار کردي؟
سرمو پايين انداختم. شرم زده گفتم:
ترسيدم...
دوباره دستمو فشار داد. سرمو بلند کردم. گفت:
مگه بهت نگفته بودم پاي کاري که کردي وايستا؟ فرار کردن هيچي رو درست نمي کنه. فقط باعث مي شه روزي که برگردي همه چي بدتر از قبل شده باشه...
دوباره سرمو پايين انداختم. با دست چپم داشتم ملافه رو مچاله مي کردم. گفتم:
بازپرس راشدي مي گفت خانواده ي اون خانوم منطقي به نظر مي رسن...
بابا سر تکون داد و گفت:
مي دونستن که يه موتور برات مزاحمت ايجاد کرد... براشون گفتيم توي چه شرايطي خونه رو ترک کردي... مي دونن که چند ماه گرفتار شدي... اونم گرفتار چه باندي... درسته بابا... منطقي ان... البته منطقي بودنشون چيزي از غصه دار بودنشون کم نمي کنه. چرا صبر نکردي تا مشکلاتت رو حل کني؟ من فکر نمي کردم اهل شونه خالي کردن باشي...
پوزخندي زدم... سري تکون دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com