#آن_نیمه_دیگر_پارت_392
خب ببريد تا ببينه!
راشدي فقط نگاهم کرد... احساس کردم ديگه خيلي دارم پررو بازي در مي يارم. خواستم دوباره دراز بکشم ولي پشيمون شدم... تازه موفق شده بودم در يک عمليات انتحاري! بشينم. تصميم نداشتم به همين زودي ها به وضعيت قبلي برگردم. راشدي گفت:
وضعيت جسمي آقاي رحيمي خوب نيست... ايشون توي بيمارستان بستري هستند...
با ناراحتي گفتم:
چي شده؟ حالش خوبه؟ چطور پيداش کرديد؟
راشدي جدي تر از قبل شد و گفت:
من اينجا اومدم که از شما سوال بپرسم نه شما از من!
نوکمو با اين حرف چيد. ساکت شدم. گفت:
در مورد اين باند چي مي دونيد؟ هنوز به اين سوالم جواب نداديد!
آهي کشيدم... سرمو پايين انداختم. ملافه رو با دست سالمم مچاله کردم. ماجراي من به احتمال زياد به خير و خوشي تموم مي شد. بابا مي تونست ثابت کنه که توي وضعيت بدي قرار داشتم. خانواده ي مقتول هم که منطقي بودند... خود بازپرس گفته بود... پس لازم نبود من اطلاعاتي بهشون بدم... اگه اين اطلاعات رو بارمان بهشون مي داد شايد باعث مي شد تخفيف بگيره ... پس بهتر بود من دهنم رو ببندم و هيچي نگم!
شونه بالا انداختم و گفتم:
من چيز درستي نمي دونم... اين رو بايد از خود آقاي رحيمي بپرسيد. اون همه چي رو مي دونه...
يه دفعه يه فکري به ذهنم رسيد. سعي کردم هيجان زده و مشتاق به نظر نرسم. گفتم:
اگه بخوايد مي تونم کمکتون کنم... مي تونم با آقاي رحيمي صحبت کنم و متقاعدش کنم که باهاتون همکاري کنه!
در اتاق باز شد. فکر کردم پرستار وارد شده. توجهي نکردم. احساس کردم کسي کنار تختم ايستاد. به فکرم رسيد که بپرسم کي بازپرس راشدي دنبالم مي ياد. سرمو چرخوندم و ...
يه دفعه از جا پريدم و داد زدم:
بابا!
با اون چشم هاي آبيش با محبت بهم نگاه کرد. دستي به پيشونيم کشيد و گفت:
ترلان...
صداش مي لرزيد... بغضي که نمي دونم از کي توي گلوم بود ترکيد. دستامو از هم باز کردم و ب*غ*لش کردم... محکم فشارش دادم... بينيم رو از عطرش پر کرد... عطر پدر... عطر حمايت... محبت...
romangram.com | @romangram_com