#آن_نیمه_دیگر_پارت_391

اون مي گفت که اعضاي باند فکر مي کنند که بارمان شبيه رئيس فکر مي کنه و عمل مي کنه. خودش مي گفت که احتمالش هست که بارمان بتونه يه سري از کارهاي رئيس رو پيش بيني کنه... به جز اطلاعاتي که از باند داره به نظرم مي تونيد از اين موضوع هم استفاده کنيد تا رئيس رو پيدا کنيد. نمي دونم چيزي که مي گم چه قدر ممکنه درست باشه...

راشدي گفت:

کشش خلاف کارها به کارهاي خلاف يه سري تعريف هاي مشخص داره. يه مامور پليس بعد چند سال مي تونه انگيزه ي آدم ها رو از کار خلاف تشخيص بده... احساسات مختلف مثل طمع... انتقام... حرص... خيلي از خلاف کارها مثل هم عمل مي کنند... يا دست کم الگوي رفتاري يکساني دارن... با اين اطلاعات نمي تونم قضاوت کنم که حرف شما درست و ممکنه يا نه ولي به يه گوشه ي ذهنم نگهش مي دارم. البته من در جايگاهي نيستم که بتونم در مورد شرط سوم بارمان تصميم بگيرم... منظور من بيشتر به شرط دومش بود...

چشمام از تعجب چهار تا شد. با صداي بلندي تند تند گفتم:

چي؟ رادمان... به خاطر قتليه که مرتکب شده؟ ولي رادمان کسي رو نکشته... باور کنيد پسر خوبيه... اين يکي رو جدي مي گم... اگه بخوام به خوب بودن يه نفر اعتراف کنم اون کسي جز رادمان نيست. اون دخترتون رو نجات داد! اگه رادمان نبود دخترتون و شايد خودتون زنده نمي مونديد. بعد از ماجراي دخترتون براي اين که مجازاتش کنند معتادش کردند... شکنجه کردنش... ولي با وجود اون همه بدبختي و ضعف ترک کرد. بعد براي ماموريت بردنش پيش رئيس... ظاهرا اونجا هم دوباره ماموريت رو خراب کرده.. اون بود که به ما خبر داد که فرار کنيم... باور کنيد هيچکس به اندازه ي رادمان لايق اين که تبرئه بشه نيست.

راشدي دستاش رو بالا اورد و گفت:

لطفا آروم باشيد خانوم... منظور من اين نبود... من چيزي که مي گيد رو قبول دارم. به خاطر ماجراي دخترم هميشه يه حس احترام بهش داشتم... رادمان هيچ وقت محکوم نشد که بخوايم تبرئه ش کنيم... ما هم مثل شما فکر مي کنيم قاتل شهرام رادمان نبود.

با تعجب گفتم:

جدي؟ ولي... چطور؟

راشدي گفت:

قبل از کشف جنازه همسايه ي رو به رويي آقاي رحيمي به پليس زنگ زد و گزارش داد که ظاهرا چند نفر به طور مشکوک وارد خونه شدند... ايشون فکر کرده بودند که دزدن... براي همين مجرم بودن يا نبودن آقاي رحيمي هنوز در حال بررسيه... ما هم شواهدي به دست اورديم که ثابت مي کنه براي آقاي رحيمي پاپوش درست کردند...

با تعجب گفتم:

پس حتما پيداش نکرديد که نمي تونيد شرط دوم رو اجرا کنيد... خب...

راشدي سرشو پايين انداخت و گفت:

پيداش کرديم... پيش ماست.

يه دفعه از شدت هيجان از جام بلند شدم. سرم گيج رفت و به زور تونستم تعادلم رو در حالت نشسته حفظ کنم. راشدي سريع گفت:

خانوم تاجيک! لطفا رعايت کنيد.

دستي به سرم کشيدم. چشمام يه کم سياهي رفت. توجهي نکردم و گفتم:

چرا به بارمان نگفتيد؟ همين که بفهمه برادرش رو پيدا کرديد همه چيز رو بهتون مي گه.

راشدي لبخندي زد و گفت:

گفتيم... باورش نشد... گفت که بايد برادرش رو بياريم تا ببينه.

گفتم:

romangram.com | @romangram_com