#آن_نیمه_دیگر_پارت_390


راشدي اين بار طرف چپم ايستاد و گفت:

نظري در مورد اين که اين آدم خوب چرا حاضر نيست با ما همکاري کنه داري؟

اخم کردم و گفتم:

منظورتون چيه؟

راشدي گفت:

حاضر نيست صحبت کنه... شرط و شروط گذاشته. اميدوار بوديم شما بتونيد به ما کمک کنيد.

هيجان زده گفتم:

چه شرطي؟ وکيل مي خواد؟ خب فکر کنم اين حق رو از لحاظ قانوني داشته باشه...

راشدي لبخند کمرنگي زد و گفت:

نه... وکيل نمي خواد... زرنگ تر از اين حرف هاست... سه تا شرط گذاشته... عين جمله هايي که گفته رو تکرار مي کنم... اين که دستش رو باز کنيم... برادرش رو پيدا کنيم و تبرعه کنيم... خودش رو از کليه ي اتهامات تبرعه کنيم... .

بي اختيار لبخندي زدم. راشدي با تعجب گفت:

چيز خنده داري گفتم؟

لبخندم رو جمع و جور کردم و گفتم:

نه... اگه غير از اين بود تعجب مي کردم... راستش همين انتظار رو ازش داشتم. خب چرا اين کار رو نمي کنيد؟ مطمئن باشيد اطلاعاتي داره که به دردتون مي خوره. به نظرم مي ارزه...

راشدي گفت:

يکي از شرط هايي که ايشون گذاشته قابل اجرا نيست.

اخم کردم... يعني چي؟ مطمئنا منظورشون اين بود که نمي تونند تبرئه ش کنند. لبمو گزيدم... دستامو مشت کردم. گفتم:

مسلما منظورتون به شرط اولش نيست! اين که دستاش رو باز کنيد! راستش... شايد حرفي که مي زنم عجيب باشه... ولي... رئيس گروه ما اسمش دانيال بود... بابام مي شناسدش... فکر کنم شما هم در موردش بدونيد... رادمان رحيمي يه يادداشت براي دخترتون نوشته بود که توش از دانيال اسم برده بود.

راشدي سر تکون داد و گفت:

درسته... مي شناسمش...

گفتم:


romangram.com | @romangram_com