#آن_نیمه_دیگر_پارت_389

خانوم تاجيک ما وقت زيادي نداريم.

گفتم:

نه... من بايد خانواده م رو ببينم... از نظر مامانم اينا من يه قاتلم که فرار کردم... مطمئنا ناراحت و عصبين... خواهش مي کنم...

راشدي چند ثانيه خيره بهم نگاه کرد و گفت:

خانواده تون تا حدودي در جريان هستن... دوستتون بهشون گفتند که چند روز قبل از تصادف کسي به اسم سايه تهديدتون کرد... برادرتون هم ديد که خيلي سراسيمه و آشفته خونه رو ترک کرديد... تلاش کردند تا با نامزد دوستتون تماس بگيرن ولي ظاهرا ديگه کسي از اون تاريخ به بعد نتونست ردي ازش پيدا کنه... خانوم تاجيک... خانواده تون با خانواده ي مقتول صحبت کردند... منطقي به نظر مي يان... مسئله ي شما حل مي شه... ما سعي مي کنيم شما رو کمک کنيم... شما هم سعي کنيد ما رو کمک کنيد...

با اين جملات يه کم دلم گرم شد. نفس راحتي کشيدم. انگار راشدي هم فهميد که يه کم نرم شدم. گفت:

در مورد بارمان رحيمي چي مي تونيد به ما بگيد؟

نفس توي سينه م حبس شد... از آدمي مي پرسيد که خيلي چيزها داشتم که ازش بگم و در عين حال چيزي هم براي گفتن نداشتم... اون قدر ذهنم از بارمان پر شده بود که ديگه چيزي براي گفتن به نظرم نمي رسيد... آهي کشيدم و گفتم:

نمي دونم دقيقا چي بايد بگم...

راشدي دوباره اخم کرد... گفت:

مثل اين که توي باند مسئول چه کاري بود... و اين که فکر مي کنيد چه قدر به رئيس باند نزديک بود...

گفتم:

بله... متوجه شدم... خب... راستش...

نمي دونم چرا هل کرده بودم... حرف زدن از بارمان برام آسون نبود... مي ترسيدم که ديگرون متوجه علاقه اي که بهش دارم بشن... قبل از اين در مورد نشون دادن علاقه م بي پروا بودم ولي دنياي واقعي با دنياي عجيبي که چند ماه گرفتارش شده بودم فرق داشت...

نفس عميقي کشيدم و گفتم:

بارمان يکي از کسايي بود که توي گروه ما بود... خانواده ش رو تهديد کرده بودند و براي همين حاضر شده بود باهاشون همکاري کنه...

راشدي دست به سينه زد... دور تخت چرخيد و گفت:

چه قدر بهشون وفادار بود؟ ماموريت هاش چي بود؟

استرس پيدا کرده بودم... اي کاش در مورد خودم سوال مي پرسيد... مي ترسيدم چيزي بگم که بارمان رو بيشتر توي دردسر بندازه... گفتم:

خب ... به نظر من آدم زرنگيه... تمام مدت کاري کرد که اونا فکر کنند طرفشونه ولي در واقع نبود... من نديدم که بهش ماموريتي بدن... بيشتر وظيفه ي کنترل ماموريت ها رو بهش مي دادن...

داشتم از به زبون اوردن کلم ي رئيس طفره مي رفتم. مي دونستم همين يه کلمه مي تونه بارمان رو حسابي توي دردسر بندازه. ادامه دادم:

مثلا ايده ي تند رفتن با ماشين و ماجراي دوربين نزديک شهرک آپادانا رو اون بهم گفت. در آخرم کمکم کرد که فرار کنم... آدم خوبيه... اعضاي باند خيلي بلا سرش اوردن ولي حاضر نشد خالصانه براشون کار کنه.

romangram.com | @romangram_com