#آن_نیمه_دیگر_پارت_388


راشدي گفت:

چون ماجراي سايه رو نه با پليس در ميون گذاشتيد و نه به خانواده تون اطلاع داديد. چرا به پليس خبر نداديد؟ همون طور که گفتيد توي برخورد اول متوجه شديد که سايه خلاف کاره!

يادم اومد که چه قدر دو دل بودم... اين که به بابام بگم يا نگم... چرا نگفتم؟ يادم اومد... رفته بودم خونه ي آوا... رضا باهام حرف زده بود... متقاعدم کرده بود که چيزي به کسي نگم...

آهي کشيدم و گفتم:

رضا نامزد دوستم بود... بهم گفت که هر مسئله اي پيش اومد اونو خبر کنم... اون متقاعدم کرد که چيزي نگم... ولي ظاهرا با اين باند همکاري مي کرد... گولم زد...

راشدي گفت:

بسيار خب... تکليف اين قضيه بعدا مشخص مي شه... در نظر مي گيريم که چيزي از اين باند نمي دونستيد و سايه شما رو وارد باند کرد... چرا براي قتل ناوسروان راشدي باهاشون همکاري کرديد؟

ياد حرکت دست بارمان و چشم هاي شيطونش افتادم... قلبم توي سينه فرو ريخت... يادم اومد بهم گفته بود:

تو يه مجرمي... نذار محکوم شي... تا جايي که مي توني سياست به خرج بده... فيلم بازي کن... گوشات و تيز کن... هرچي مي شنوي و پيش خودت ثبت و ضبط کن... روزي که توي اتاق بازجويي و جلوي بازپرس نشستي به حرف من مي رسي....

اون اين روزها رو ديده بود... به چشم هاي بازپرس راشدي نگاه کردم. گفتم:

بابت برادرتون متاسفم... خدا بيامرزتشون... من واقعا متاسفم... من... من اصلا نمي دونستم ماموريت چيه... مجبورم کردند... بهم گفتند اگه کاري رو که بهم مي گن انجام ندن منو مي فرستن...

مکثي کردم... خاطره ي تهديدهاي دانيال هنوز آزارم مي داد... يادم اومد بارمان گذاشته بود بره تا بتونه قاچاقي از مرز خارج شه... آهي کشديم و گفتم:

تهديدم کردند... تا وقتي رحيم شليک نکرده بود نمي دونستم ماجرا چيه...

به صورت راشدي نگاه کردم. اخم کرده بود ولي مسلط به نظر مي رسيد. ناراحت شدم... حتما خيلي سخت بود که در مورد قتل برادرش از کسي که به قاتل کمک کرده بود سوال بپرسه... کسي که ماشين رو مي روند... سخت بود خونسردي خودش رو حفظ کنه... بيشتر از هر زمان ديگه اي بابت اين کارم عذاب وجدان داشتم... برام عجيب بود چطور تونسته بودم با اين عذاب وجدان زندگي کنم...

سعي کردم بهتر توضيح بدم. هرچيزي که دانيال بهم گفته بود رو بهشون گفتم... ماجراي ماشين رو... اين که بارمان در مورد دوربين و سرعت بالاي صد و بيست بهم گفت... و اين که چطور اين نقشه رو عملي کردم و بعد رحيم يه گلوله توي داشبورد خالي کرد...

بعد از اين که سکوت کردم راشدي گفت:

در مورد باند چي مي دونيد؟

ساکت موندم... يه حسي بهم مي گفت که نبايد همه ي ماجرا رو توي اين موقعيت شرح بدم... دوست نداشتم همه چيز رو در اختيارشون بذارم... يه حسي وسوسه م مي کرد که اول مطمئن بشم که از همه چيز تبرعه مي شم بعد اطلاعات بدم... خب اين کاري بود که خلاف کارها مي کردند... باج مي گرفتند... و من مي ترسيدم که تنها راهي که داشته باشم اين باشه که مثل يه خلاف کار واقعي عمل کنم... من از زندان رفتن مي ترسيدم...

آهي کشيدم و گفتم:

من بايد بابام رو ببينم...

ناشکيبايي چاشني لحن جدي راشدي شد:


romangram.com | @romangram_com