#آن_نیمه_دیگر_پارت_387

مرد نزديک تختم ايستاد و گفت:

خانوم تاجيک متاسفم که اين موقعيت رو براي بازجويي انتخاب کردم. ترجيح مي دادم بعد از بهبودي کاملتون اين سوال ها رو ازتون بپرسم ولي بايد هرچه زودتر وارد عمل بشيم... ظاهرا زمان زيادي برامون نمونده... من راشدي هستم...



راشدي دوست بابام بود... حتما از بابام خبر داشت. خواستم نيم خيز شم که ياد سرگيجه هام افتادم. هيجان زده گفتم:

شما از بابام خبر داريد؟ مي دونم که با هم دوست بوديد!

اخمي کرد و گفت:

مي دونستيد؟

دوزاريم افتاد... حتما يه مسئله ي سري بود... به قيافه ش مي خورد که مايل نباشه در مورد بابام حرف بزنه.

راشدي گفت:

مي تونم ازتون بپرسم روزي که با عجله سوار ماشين شديد و به سمت خونه ي خانم تاجيک... عمه تون... حرکت کرديد چه چيزي رو مي خواستيد به گوش پدرتون برسونيد؟

ضربان قلبم بالا رفت. لبمو تر کردم و گفتم:

خب... ام... چند روز قبل دختري به اسم سايه بهم پيشنهاد کار داده بود. گفته بود که بايد رئيسش رو جا به جا کنم و ماهي چند ميليون بهم پول مي ده. وقتي بهش گفتم که گواهي نامه ندارم گفت که مشکلي نيست و براي همين مطمئن شدم که کاري که منو براش در نظر گرفته خلافه... از طرفي دوست نامزد دوستم... رادمان رحيمي... رو ديدم و ايشون بهم گفتن که زيربار نرم. دقيق يادم نمي ياد... گفتن که سايه چند روز فرصت داره که کسايي که مي خواد رو پيدا کنه و خودش شديدا تحت فشاره. اون روزي که سوار ماشين شدم و به سمت خونه ي عمه م رفتم آقاي رحيمي باهام تماس گرفته بودند. گفتن که همه چيز رو به بابام بگم... گفتن که براش پاپوش درست کردن... منم ترسيدم و براي ديدن بابام رفتم.

نفس عميقي کشيدم و با استرس شديدي گفتم:

وقتي سوار ماشين بودم يه موتور برام مزاحمت ايجاد کرد و... من نمي خواستم اون زن رو زير بگيرم... چاره اي نداشتم... ترسيده بودم... مجبور شدم سوار ماشين بشم... مي دونم که...

راشدي دست هاش رو بالا اورد و منو به سکوت دعوت کرد. نفس عميقي ديگه اي کشيدم. قلبم هنوز محکم توي سينه م مي زد. راشدي گفت:

من مي خوام در مورد اين باند بدونم... مسائل مربوط به تصادف اولويت ما نيست... بعد از اين که از بيمارستان مرخص شديد مي تونيم در اين مورد صحبت کنيم.

با عصبانيت گفتم:

جدا؟ براي همين مامورها دم در اتاق وايستادن و نمي ذارن خانواده م رو ببينم؟

راشدي گفت:

توي اين مورد که شما تصديق نداشتيد و سوار ماشين شديد که شکي نيست!

با صداي بلند گفتم:

ترسيده بودم!

romangram.com | @romangram_com