#آن_نیمه_دیگر_پارت_386


مامورهايي که دم در وايستادن دستور دارن که کسي رو راه ندن...

با عصبانيت گفتم:

ولي آخه...

و بعد متوجه شدم... آهي کشيدم... درسته... من قاتل بودم... يادم رفته بود... چشمامو روي هم گذاشتم. احتمالا اجازه ي ملاقات و اين چيزها رو نداشتم...

همين که پرستار به سمت در رفت گفتم:

بابام هم هست؟

پرستار به سمتم برگشت و گفت:

فقط سه تا خانوم و يه آقاي جوون هستند...

قلبم توي سينه فرو ريخت... پس بابام کجا بود؟ نکنه بلايي سرش اومده باشه؟! به شدت اضطراب داشتم... مي دونستم دل توي دل مامانم هم نيست... فقط به اندازه ي چند متر با هم فاصله داشتيم و نمي تونستيم همديگه رو ببينيم... قلبم داشت از سينه م بيرون مي جهيد... دلم براشون پر مي کشيد... .

پس بابام کجا بود؟ چرا نيومده بود؟ خدا مي دونست چه قدر دلم مي خواست ببينمش... مي دونستم اگه اونم اينجا بود حتما يه راهي براي ديدن من پيدا مي کرد...

گوشامو تيز کردم تا حداقل صداي خانواده م رو بشنوم... سه تا خانوم...يکي که مامانم بود... دو تاي ديگه کي بودند؟ شايد خاله... احتمالا ترانه...

نفس عميقي کشيدم. بايد يه راهي پيدا مي کردم... بايد!

پرستار گفت:

حالا که مي گي حالت خوبه فکر کنم بتوني بازپرس رو ببيني!

اخم کردم و گفتم:

چي؟ نه... نمي خوام ببينمش... من مي خوام خانواده م رو ببينم...

پرستار چيزي نگفت و از اتاق خارج شد. عصباني بودم... سرگيجه داشتم و تمام بدنم سنگين شده بود... احساس مي کردم همه جاي بدنم کوفته و کبود شده. ياد رضا افتادم... کسي که به خاطر مرگش همه ي اينا رو به جون خريده بودم...

بارمان به مامور پليس گفته بود يه نفر رو بايد براي بازجويي ببرن... حتما رضا بود... پشت ون گذاشته بود و اورده بودش... اي کاش بعد بازجويي اين موجود خائن رو دار مي زدند...

راستي بارمان... واي خدا... چرا اين کار رو کرده بود؟ چرا منو اورده بود؟ چرا فرار نکرده بود؟ اگه بابام نتونه براش کاري بکنه چي؟

اون قدر فکر کردم که سردرد گرفتم... همين که چشمام رو بستم کسي وارد اتاق شد.

چشمامو باز کردم. مردي با ابروهاي پيوسته و ريش و موي مرتب مشکي دم در ايستاده بود. با تعجب نگاهش کردم... بعد دوزاريم افتاد... بازپرس بود! ضربان قلبم بالا رفت... وقت جواب پس دادن بود... قبلا همه ي فکر و ذکرم درگير فرار کردن بود... به اين فکر نکرده بودم که جواب پس دادن هم مي تونه خيلي سخت باشه... و تعيين کننده ي آينده م... ضربان قلبم بالاتر رفت...


romangram.com | @romangram_com