#آن_نیمه_دیگر_پارت_385

مي خواستم صداش کنم... صدام در نمي اومد... همه جا تاريک بود... هيچي نمي ديدم... صداش رو مي شنيدم:

دوست داري وايستي و اعدام شدن عشقت رو ببيني؟

ببين سياهي ها سقوط کردم... اي کاش براي هميشه بيهوش مي موندم...

*****

احساس کردم کسي داره صورتمو نوازش مي کنه. لبخندي زدم... خجالت نمي کشيد که جلوي چشم رويا اومده بود توي اتاقو داشت صورتمو نوازش مي کرد؟ اين پسر هيچي از ملاحظه و خجالت سرش نمي شد...

چشمامو آهسته باز کردم و گفتم:

ديوونه...

لبخند روي لبم خشک شد... چشمم به در و ديوار سفيد اتاق افتاد... روي تخت بيمارستان خوابيده بودم. صداهايي از بيرون مي اومد. بهشون دقيق شدم. صداي معين بود... قلبم توي سينه فرو ريخت...

احساس کردم بغض راه گلوم رو بست. اشک تو چشمام حلقه زد... معين بود... مطمئن بودم...

صداي زني رو شنيدم با گريه و زاري چيزي مي گفت... با شنيدن صداي پر از بغضش مو به تنم راست شد... مامان...

احساس مي کردم نفس کشيدن برام سخت شده. تمام توانمو جمع کردم و سعي کردم بلند شم. همين که آرنج دست راستم رو تکيه گاه بدنم کردم و خودمو بالا کشيدم سرم گيج رفت و دوباره روي تخت افتادم. دست چپم سوزش خفيفي داشت... يه سرم هم به دست راستم وصل بود.

چند بار نفس عميق کشيدم و خواستم دوباره بلند شم که در باز شد و يه پرستار با لبخند وارد اتاق شد. در فاصله ي باز و بسته شدن در صداي بلند معين رو شنيدم:

فقط دو دقيقه طول مي کشه...

همين که در بسته شد صدا هم قطع شد... آب دهنمو قورت دادم و با صدايي گرفته گفتم:

مي خوام ببينمشون...

پرستار سرمم رو بررسي کرد و گفت:

الان به هيچ وجه امکانش نيست...

گفتم:

چرا؟ ... من خوبم... باور کنيد...

با التماس گفتم:

مي خوام مامانمو ببينم...

پرستار با دلسوزي نگاهم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com