#آن_نیمه_دیگر_پارت_384


قلبم به درد اومد... ناله اي کردم. انگار قلبم هزار تيکه شد... کم کم تصاوير واضح شدند. بارمان رو ديدم که بيرون و نزديک ماشين ايستاده بود. مامور پليس دست هاي بارمان رو دستبند زد و گفت:

همه چي معلوم مي شه.

بارمان با خونسردي گفت:

زنگ بزن به بازپرس راشدي. بگو رحيمي خيلي زود بايد ببينتش... بگو دختر تاجيک هم باهاشه... و يه نفر که بايد ازش بازجويي شه...

خواستم حرفي بزنم ... چيزي بگم... ولي دوباره داشتم از حال مي رفتم. مامور پليس بازوي بارمان رو گرفت و خواست از اونجا ببرتش... ناله اي کردم... چشم بارمان بهم افتاد... چشماشو روي هم گذاشت و با لبخند بهم گفت:

همه چيز درست مي شه... نگران نباش... الان جات امنه...

رو به مامور پليس کرد و گفت:

روي اين ماشين احتمالا رديابي چيزي وجود داره... نبايد به اين زودي پيدامون کنند...

سعي کردم دستمو بالا بيارم و به سمتش دراز کنم ولي دستام مثل وزنه هاي صد کيلويي سنگين شده بودند... مامور اونو دنبال خودش کشوند... بارمان گفت:

همه چي تموم شد ترلان... ديگه خطري تهديدت نمي کنه...

اشک توي چشمم حلقه زد... نبايد از من جداش مي کردند... داشتند کجا مي بردنش؟ ... قلبم ديگه تحمل نداشت... دوباره داشتم از حال مي رفتم... نگاهي به صورتش کردم... لحظه به لحظه ازم دورتر مي شد... داشت لبخند مي زد...

صورتش رو جلو اورد... توي چشمام زل زده بود ... با شيطنت لبخندي زد و گفت:

من رادمان نيستم... اسم من بارمانه...

دوباره همه جا تاريک شد... احساس کردم کسي منو تاب مي ده...

انگار هنوز توي اون اتاق با نور قرمز بودم... بارمان رو ب*غ*ل کرده بودم و اون منو توي ب*غ*لش تاب مي داد...

دردي رو احساس کردم... صورتم مي سوخت...

انگار دانيال بود که محکم توي صورتم زده بود... جلوي در انبار... سرم به چهارچوب در خورده بود... دهنم مزه ي خون مي داد... عيبي نداشت... مي دونستم بعدش بارمان مي ياد و آرومم مي کنه... مي دونم با مهربوي مي گه " نمي خواي به عمو دکتر جايي که درد مي کنه رو نشون بدي؟ "

کسي صدام مي زد:

ترلان... ترلان...

صداي بارمان توي سرم پيچيد:

دير رسيدي ترلان...


romangram.com | @romangram_com