#آن_نیمه_دیگر_پارت_383

فشار دستشو روي دستم بيشتر کرد و گفت:

منم نمي خوام اين طوري ببينمت... نمي تونم بذارمت برم...

صورتم از درد توي هم رفت... دستام بي اختيار مشت شد... ناخونام رو به کف دستم فشار دادم و گفتم:

برو... من... برو...

سرش رو به سمت جاده برگردوند و گفت:

چيزي نمي شه... نترس...

نگاهي به اطرافش کرد. اخماش توي هم رفت و گفت:

لعنتي... عوارضي... پليس...

با استرس نگاهي بهم کرد و گفت:

ترلان شالت رو بکش روي صورتت...

دستم راستم رو به سمت شالم دراز کردم. بارمان گفت:

فايده نداره... بايد دور بزنيم و راه اومده رو برگرديم...

چشمامو تنگ کردم... تصاوير برام مات بود... با اين حال رديف ماشين هايي رو که جلوي عوارضي صف کشيده بودند تشخيص دادم...

نگاهي به دور و برم کردم... سوار همون ون مشکي بوديم... يه ون مشکي... يه راننده ي معتاد... يه زن زخمي... صد در صد متوقفمون مي کردند.

صاف نشستم... با دست راست دست چپ دردناکمو گرفتم. بريده بريده گفتم:

پياده... شو... بارمان... نگهمون... مي دارند...

بارمان آهسته گفت:

دير شده...

تصاوير دوباره برام مات شد... چشمام سياهي رفت... سرم پايين افتاد...

دنيا توي همون سياهي دور سرم مي چرخيد... درد لحظه اي قطع نمي شد. صداهايي دور و برم مي شنيدم. به خودم نهيب زدم:

بلند شو... چشماتو باز کن... بارمان... به خاطر بارمان...

بين هوشياري و بيهوشي دست و پا مي زدم... همه ي توانمو جمع کردم و چشمامو باز کردم... تصاوير سياه و گنگ بود... چشمامو باريک کرد... بارمان کنارم نبود...

romangram.com | @romangram_com