#آن_نیمه_دیگر_پارت_382
من نمي تونم ازش حرف بکشم... اونم جلوي ترلان... ولي به حرف مي ياد...
دوباره صداها خاموش شد...
صداي موتور ماشين و گفتگوي بارمان با همون مرد رو شنيدم. بارمان داشت مي گفت:
... مطمئني؟
صداي مرد خيلي ضعيف بود. نشنيدم چي گفت. احساس کردم ماشين از حرکت ايستاد. تمام توانمو جمع کردم و چشمامو باز کردم. بارمان داشت از ماشين پياده مي شد. دستمو بالا اوردم و پيشونيم رو لمس کردم. به شدت مي سوخت. خون روي صورتم خشک شده بود. دنيا دور سرم مي چرخيد...
سعي کردم روي صداي بارمان تمرکز کنم. داشت مي گفت:
... لوش دادي ولي دارم اين پول رو بهت مي دم که بري خودتو گم و گور کني که ديگه هيچ وقت چشمم بهت نيفته.
همين که مرد شروع به صحبت کردن کرد شناختمش... دانيال بود... گفت:
من لوش ندادم... اگه داده بودم اين قدر هالو نبودم که بيام پيدات کنم و ماجرا رو بهت بگم. همين که دو متر از خونه دور شدم منو گير انداخت... فهميد که توي اون خونه ايم... براي تو که بد نشد! شايد اين طوري از سر تقصيراتت بگذرن...
سرمو به پشتي ماشين تکيه دادم... ادامه ي گفتگوشون رو نشنيدم... بيهوشي نعمتي بود که مي تونست منو از اين درد و عذاب نجات بده.... همين که خواستم يه بار ديگه خودمو دستش بسپرم بارمان سوار ماشين شد و گفت:
بهوشي؟
ناله اي کردم. بارمان ماشينو روشن کرد و گفت:
الان مي رسيم... نگران نباش...
چشمام سياهي مي رفت. با صدايي ضعيف و لرزون گفتم:
تو... توام ... مي ياي؟
از بين پلک هاي نيمه بازم نگاهش کردم... دنيا دور سرم مي چرخيد... چشمام رو به سياهي مي رفت... دست هاي گرمش رو روي دستم احساس کردم. بين درد و تاريکي لبخندش رو ديدم... گفت:
منم باهات مي يام...
نمي دونم درد دستم بود که اشک به چشمم اورد يا چيز ديگه... گفتم:
تو... بايد... فرار مي کردي...
اشکام روي گونه هاي ورم کرده م ريخت... گفتم:
نمي خوام ... اعدامت... کنند...
romangram.com | @romangram_com