#آن_نیمه_دیگر_پارت_381

بارمان گفت:

خب... رئيس کيه؟ اسمش چيه؟ کجاست؟

رضا گفت:

نمي دونم...

بارمان گفت:

مي دونستم به درد نمي خوري.

رضا توانش رو جمع کرد و با صداي بلندي گفت:

چه فايده اي داره که بهت بگم؟ ... اون وقت تو منو نمي کشي و اونا مي کشن...

بارمان گفت:

خداحافظ رضا...

من و رضا همزمان داد زديم:

نه!

نفس عميقي کشيدم و با صدايي که به زور در مي اومد گفتم:

خواهش... مي کنم... نه...

قلبم محکم توي سينه مي زد. اصلا تحمل اين رو که بارمان جلوي من آدم بکشه نداشتم... حتي اگه اون آدم رضايي باشه که چشم ديدنش رو نداشتم...

بارمان نگاهي بهم کرد. التماس کردم:

ولش ... کن...

بارمان اسلحه ش رو پايين اورد. رضا نفس راحتي کشيد... دستش رو دوباره روي زخمش گذاشت. بارمان دستي به سرش کشيد. سعي کردم فرياد دردآلودمو خفه کنم ولي نتونستم و ناله اي کردم... دندونام رو بهم فشار دادم... ديگه تحمل درد رو نداشتم. يه لحظه چشم باز کردم و بارمان رو ديدم که با اسلحه محکم پس گردن رضا زد. چشمام بسته شد... همه جا دوباره داشت سياه مي شد. صداي بارمان رو شنيدم:

بيا... کمک کن بذارمش توي ون...

صداي آشنايي رو شنيدم:

يه مار خوش خط و خاله... گولشو نخور...

صداي بارمان لحظه به لحظه برام ضعيف تر مي شد:

romangram.com | @romangram_com