#آن_نیمه_دیگر_پارت_380


يه لحظه دردي رو که توي دست و سرم پيچيده بود فراموش کردم... ناله اي کردم و گفتم:

نه... نه... خائن...

بارمان از جاش بلند شد... با وحشت به رضا نگاه کردم. صورتش از خون خيس شده بود. دستش رو به ماشين گرفت و سعي کرد بلند شه. بارمان رو به روش وايستاد. رضا که با هر نفس ناله مي کرد گفت:

کمکم... کن...

بارمان خم شد. گلوي رضا رو محکم گرفت. رضا با دست هاي خونيش چنگي به دست بارمان زد. نفسش بند اومده بود... خواستم بارمان رو صدا کنم... تواني نداشتم... چشمام سياهي مي رفت... درد پيشوني و دستم داشت بيهوشم مي کرد... سرم گيج رفت... صداي فرياد بارمان هوشيارم کرد:

پس تو ما رو به سايه فروختي... آره؟ ... همين طور ترلان رو... سايه گزارش داده بود که ترلان رو دم خونه ي تو اولين بار ديده بود... تو بهش خط داده بودي...

گلوي رضا رو ول کرد. رضا به سرفه افتاد. خم شد و چنگي به قفسه ي سينه ش زد. بارمان گفت:

رادمان کجاست؟

رضا نفس نفس مي زد... سري تکون داد و گفت:

نمي... نمي دونم...

بارمان از پشت شلوارش اسلحه ش رو در اورد و گفت:

پس به دردم نمي خوري.

همين که رضا رو نشونه گرفت همزمان داد زدم:

نه... !

قلبم محکم توي سينه مي زد... نمي خواستم همچين چيزي رو ببينم... بارمان هيچ وقت نبايد جلوي من اين کار رو مي کرد... هيچ وقت...

رضا دست خونيش رو بالا اورد و گفت:

نه... مي گم... .

بارمان اسلحه رو پايين نيورد... در همون حال گفت:

خب... مي شنوم.

رضا دستشو پايين اورد و گفت:

پيش... پيش رئيسه.


romangram.com | @romangram_com