#آن_نیمه_دیگر_پارت_379

همه جا برام سياه شد... سياه ... سياه ِ سياه... توي سياهي گم شدم... سرم گيج مي رفت... قلبم محکم توي سينه مي زد... توي اون گرما سردم شده بود... دستام مي لرزيد... کم کم رگه هاي قرمز توي سياهي ظاهر شد... اون رگه ها منو از سياهي نجات دادند... دهنم خشک شده بود... لرزش دستم به بازوهام رسيد... کف دستم ديگه از شدت سردي حس نداشت... قلبم محکم به قفسه ي سينه م مي زد... دنيا توي همون سياهي دور سرم مي چرخيد... کم کم رگه هاي آبي هم اضافه شدند... سياهي کمرنگ شد...

چشم چپمو باز کردم... تصوير گنگ و لرزوني پيش چشمم جون گرفت... انگار صداي فرياد مامورها از فرسخ ها دورتر مي اومد... درد نفسمو بند اورد... نور قرمز و آبي ماشين هاي پليس روي ديوار خونه ها و آسفالت خيابون مي ر*ق*صيد... شعله هاي آتيش رو از گوشه ي چشم مي ديدم... درد شديدي که توي بدنم مي پيچيد فلجم کرد... تصاوير کم کم محو مي شد... فقط نورهاي ر*ق*صان قرمز و آبي رو مي ديدم... کم کم نورهاي آبي ناپديد شد... قلبم از درد و رنج مچاله شد... نورهاي قرمز محو شد... توي ذهنم پسري رو در نزديکي خودم حس مي کردم که روي زمين دو زانو نشسته بود و دو دستي به سرش مي زد...

و بعد فقط سياهي بود... سياه... سياه ِ سياه...





سوزش خفيفي رو احساس کردم... همه ي نيروم رو جمع کردم و پلکامو باز کردم. همه جا تار بود... چيزي نمي ديدم... پلکامو بستم...

اين بار سوزش شديدتري روي پوست صورتم حس کردم... چشمامو باز کردم. کسي صورتمو بالا گرفت و گفت:

ترلان... ترلان... مي شنوي؟

ناله اي کردم. مرد با استرس گفت:

مي ريم... از اينجا مي ريم...

چشمامو باريک کردم... کم کم تصاوير واضح مي شدند... نور خورشيد از بين شاخ و برگ درخت ها به زميني که از گل و برگ درخت ها پوشيده شده بود مي رسيد...

چشمم به مردي که بالاي سرم زانو زده بود افتاد... با ديدن چشم هاي آبي و موهاي مشکي رنگش که از دو طرف تراشيده شده بود لبخندي زدم... اينجا بهشت بود... و بارمان هم پيشم بود...

درد توي بدنم پيچيد... تازه متوجه درد عذاب آور دستم شده بودم...

نفس توي سينه م حبس شد. چشمامو از درد بستم... قطره اشکي از چشمم به سمت شقيقه هام جاري شد... داشتم از درد مي مردم...

يه دفعه صداي خش خش و به دنبال اون ناله اي رو شنيدم. هوشيار شدم... ضربان قلبم بالا رفت... چشمام بي اختيار باز شد... احساس خطر مي کردم. لب هاي خشکيده م و باز کردم و با زحمت گفتم:

ر... ر... رض...رضا... رضا...

بارمان اخم کرد و گفت:

چي؟

يه دفعه به سمت ماشين برگشت. تلاش کردم که سرمو بلند کنم... نتونستم... دست چپم از درد داشت مي ترکيد. دست راستم رو تکيه گاه بدنم کردم و يه کم خودمو بلند کردم. رضا رو ديدم که يه دستش رو توي شکمش جمع کرده بود... يه دستشو به ماشين گرفته بود و لنگان لنگان به سمتون مي اومد...

به نفس نفس افتادم... بي اختيار سعي کردم خودمو به سمت عقب بکشم... نتونستم...

رضا تعادلش رو از دست داد و روي زمين افتاد... فرياد کوتاهي از درد کشيد... چند بار نفس عميقي کشيد و با صداي لرزاني گفت:

بارمان... کمکم ... کن... بايد... بايد... ترلانو از اين جا ببريم...

romangram.com | @romangram_com