#آن_نیمه_دیگر_پارت_378


خيلي خب... بسه... خوبه مي دوني اين چند روز تهران نبودم! اگه مي خواستم دورت بزنم اينجا نمي اومدم. لطفا تمومش کن.

تينا چشم غره اي بهم رفت و سرشو به سمت ديگه چرخوند. پوفي کردم. يه دفعه چشمم به بنزيني که داشتم افتاد... باک کاملا پر بود. يه دفعه يه چيزي به ذهنم رسيد... بايد پامو روي گاز مي ذاشتم و براي هميشه ناپديد مي شدم... شايد اين بهترين انتخاب بود...

قلبم توي سينه فرو ريخت. تا خواستم تصميم بگيرم بايد چي کار کنم صداي بلند کشيده شدن لاستيک روي آسفالت رو شنيدم. از جا پريدم. سرم با سرعت بالا اومد... صداي آژير ماشين پليس توي فضا پيچيد.

چشمم به دو تا ماشين پليس افتاد که خيابون رو از جلو بسته بودند... از توي آينه دو تا ماشين پليس رو ديدم که خيابون رو از پشت سرم بستند... از شدت هيجان نفس توي سينه م حبس شد.

دستم بي اختيار به سمت دستگيره رفت. چند نفر مامور مسلح آهسته و با آرايش منظم به سمتمون اومدند. تينا با صدايي که به زور در مي اومد گفت:

اينجا... اينجا... چه خبر شده؟

صدايي از توي بلندگو اعلام کرد که خودمو تسليم کنم. لبخندي روي لبم نشست... قلبم بعد چند ماه آروم گرفت. همه چي تموم شده بود... ديگه خبري از پرواز نبود...

از بين آژير ماشين هاي پليس صدايي از توي بلندگو با لحني محکم گفت:

دستاتو بذار روي سرتو پياده شو...

لبخندي به تينا زدم. رنگش پريده بود... گفت:

تو... با تو اند؟

با خوشحالي گفتم:

تموم شد... پياده شو تينا...

مامورهايي با لباس سياه و کلاه هاي کج به سمتم مي اومدند. نور ر*ق*صان قرمز و آبي ماشين هاي پليس توي خيابون پخش شده بود. دو نفر از مامورها بهمون نزديک شدند. نگاهي به خونه هاي اطراف کردم. همسايه ها سرشون رو از پنجره بيرون کرده بودند و همه با اضطراب به ما نگاه مي کردند. زن هاي بي حجاب سعي مي کردند خودشون رو پشت پرده قايم کنند... مردها با اضطراب پنجره ها رو مي بستند ...

در ماشينو باز کردم. يکي از مامورها اسلحه ش رو پايين اورد. از ماشين پياده شدم. سريع به سمتم اومد. با تحکم گفت:

دستاتو بذار پشت سرت...

دستامو پشت سرم گذاشتم. چرخيدم و پشتمو به مامور کردم. مامور دوم با اسلحه منو نشونه گرفته بود. دستمو از پشت دستبند زدند. برام مهم نبود... نگاهم هنوز به پشت بوم و بالکن خونه ها بود ... خبري از تک تيرانداز نبود... قلبم محکم توي سينه مي زد. تينا در ماشينو باز کرد و پياده شد. گفت:

اينجا چه خبر شده؟

صداي آژير پليس قطع شد. نفس راحتي کشيدم. لبخندي از روي آسودگي روي لبم نشست. مامور دست دستبند زده شده ام رو گرفت و گفت:

راه بيفت...

يه دفعه صداي مهيب انفجار شنيده شد... شعله هاي آتيش پيش چشمم قد کشيد... موج انفجار پرتم کرد... سرم به ماشين پشت سرم خورد... درد مجالي براي حبس کردن نفسم پيدا نکرد... بين سرخي آتيش به تاريکي رسيدم... به پرواز...


romangram.com | @romangram_com