#آن_نیمه_دیگر_پارت_377
تو دلم گفتم:
ولي اين که نقشه ي اول بود...
در ماشين رو باز کردم و گفتم:
ولي من با تينا قراري نذاشتم...
مرد لبخندي زد و گفت:
تو نذاشتي... ما گذاشتيم!
قلبم محکم توي سينه مي زد. يه جاي کار اشکال داشت... نمي دونم کجا... فقط اين روند... اين نقشه... درست به نظر نمي رسيد.
آب دهنمو قورت دادم. در ماشينو بستم. با استرس نفس عميقي کشيدم. به آينه ي ماشين زل زدم. رنگم يه کم پريده بود. مرد از بيرون ماشين گفت:
ماشينو روشن مي کني يا همين جا خلاصت کنم؟
چشمامو روي هم گذاشتم. مگه چاره ي ديگه اي داشتم؟ مرد گفت:
اگه فقط يه حرکت... فقط يه حرکت اضافي انجام بدي... مثل اين که پاتو بذاري روي گاز... يا اين که از ماشين پياده شي ، تک تيرانداز مي زندت... فهميدي؟
سرمو به نشونه ي فهميدن تکون دادم... به دلم بد اومده بود... پس نقشه ي دوم چي بود؟
يه دفعه نوري از اميد به قلبم تابيده شد... يعني امکانش بود که ريحانه به پليس خبر داده باشه؟ يعني امکانش بود که يه بار توي زندگيم شانس بيارم؟
نفس عميقي کشيدم... سعي کردم به پلاک گردنم و ساعت مچي روي دستم فکر نکنم... همه ي اين ها به محض اين که دم خونه ي تينا برسم تموم مي شد... احتمالا تک تيرانداز هم با وجود پليس تيراندازي نمي کرد... آره... برگ برنده ي من پليس بود... اگه که ريحانه خبرشون مي کرد... اگه...
ماشينو روشن کردم. با سرعت کم به راه افتادم. جلوم هيچ ماشيني نبود. احتمالا بعد از سوار کردن تينا پرايد رو به روم قرار مي گرفت. سر کوچه ماشينو پارک کردم. چشمم به تينا افتاد. با گام هاي بلند به سمتم اومد.
با بدبيني نگاهي به خونه هاي اطراف انداختم. انتظار داشتم يه تک تيرانداز روي بالکن يا پشت بومشون ببينم. نفهميدم تينا کي در ماشينو باز کرد و خودشو روي صندلي انداخت. با صداي عصبيش به خودم اومدم:
معلوم هست کدوم گوري بودي؟... انگار راسته مي گن پسرهاي ايراني جز اين چيزها به چيز ديگه اي فکر نمي کنند! کارتو کردي و بعدم زدي به چاک؟
با عصبانيت گفتم:
چي مي گي؟ باز شروع کردي؟ پسر ايراني پسر ايراني! يادش رفته چه جوري داشت خودشو براي همين پسر ايراني مي کشت!
تينا صداشو بالا برد و گفت:
کي؟ من؟ من داشتم خودمو براي تو مي کشتم؟
گفتم:
romangram.com | @romangram_com