#آن_نیمه_دیگر_پارت_376


ولي... نقشه ي اول خيلي حساب شده تر بود تا اين يکي...

عباسيان گفت:

چاره اي نداريم... نقشه ي اول از دست رفته... احيا کردنش حماقت محضه...

مرد گفت:

پس پسره رو براي چي نگه داشتي؟

عباسيان گفت:

براي نقشه ي دوم...

رو به مرد درشت اندامي که با چشم هاي کشيده ي تيره ش بهم زل زده بود کردم و گفتم:

اينجا محله ي تينا ايناست...

مرد گفت:

درسته...

با تعجب بهش خيره شدم... گفتم:

ولي...

مرد بازومو گرفت و گفت:

راه بيفت.

منو به سمت ماشين کشوند و گفت:

سوار شو...

با تعجب گفتم:

بايد چي کار کنم؟

مرد گفت:

تينا رو سوار کن... دنبال پرايد برو. همين!


romangram.com | @romangram_com